آه! عشق / سیمین بهبهانی
در چگونه کابوسی با چگونه هذیانی:
خواب بود و بیداری، اشتیاق و بیزاری
در جدال و آمیزش دستی و گریبانی
مگسی را کشتم/ حسین پناهی
مگسي را كشتم
نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
طفل معصوم به دور سر من میچرخید،
به خیالش قندم
یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم!!!
ای دو صد نور به قبرش بارد؛
مگس خوبی بود...
من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد،
مگسی را کشتم ...!
روایت محمد بهارلو از«تابستان همان سال» اثر ناصر تقوایی
«تابستان همانسال» وصفي است از ياوهگردي و مينوشي و عشقورزي و دلخستگي يك مشت كارگر بارانداز در فضايي تلخ و پُروحشت؛ فضايي كه آدمهايش وحشت آن را قبول ندارند، يا وانمود ميكنند كه قبول ندارند. راوي داستانها، جز يكي كه داناي كُل محدود است، جوان بلاتكليف و سرگشتهاي است كه گاه «سيفو» ناميده ميشود و گاه «عاشور» و گاه «اسي»، كه پاتوقش، «جاي حسابي» او، خانة عمومي و كافة ميفروشي «گاراگين» است؛ آدمي كه وقتي به سفر، دريا، ميرود كسي ـ بهرغم انتظارش ـ چشم بهراهش نيست. او نمايندة آن نسلي است كه براي شكست ساخته شده است، در دورة شكست بار آمده است، و دايم بد ميآورد، زيرا «شانس» ندارد. اگرچه زخمي و ناآرام است و در برابر توهين و تبعيض واكنش نشان ميدهد، و اين واكنش اغلب با «شهامت» توام است، جز فاجعه نصيبي نميبرد.
پنجره/ فروغ فرخزاد
یک پنجره برای دیدن
یک پنجره برای شنیدن
یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی
در انتهای خود به قلب زمین میرسد
و باز می شود بسوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی را
از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کردیم
سرشار می کند .
و می شود از آنجا
خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد
یک پنجره برای من کافیست. ...
در گلستانه/سهراب سپهری
من در اين آبادي، پي چيزي مي گشتم:
پي خوابي شايد،
پي نوري، ريگي، لبخندي.
کدام پل/ گروس عبدالملکیان
به روستا فکر می کنند
دختران روستا
در آرزوی شهر می میرند
مردان کوچک
به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند
مردان بزرگ
در آرزوی آرامش مردان کوچک
می میرند
کدام پل
در کجای جهان
شکسته است
که هیچکس به خانه اش نمی رسد
Mr and Mrs Dove/Katherine Mansfield
Of course he knew - no man better - that he hadn't a ghost of a chance, he hadn't an earthly. The very idea of such a thing was preposterous. So preposterous that he'd perfectly understand it if her father - well, whatever her father chose to do he'd perfectly understand. In fact, nothing short of desperation, nothing short of the fact that this was positively his last day in England for God knows how long, would have screwed him up to it.
A Perfect Day for Bananafish/J. D. Salinger
THERE WERE ninety-seven New York advertising men in the hotel, and, the way they were monopolizing the long-distance lines, the girl in 507 had to wait from noon till almost two-thirty to get her call through. She used the time, though. She read an article in a women's pocket-size magazine, called "Sex Is Fun-or Hell." She washed her comb and brush. She took the spot out of the skirt of her beige suit. She moved the button on her Saks blouse. She tweezed out two freshly surfaced hairs in her mole.
آیدا در آینه/ احمد شاملو
به ظرافت شعر
شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند
که جاندار غار نشین از آن سود می جوید
تا به صورت انسان درآید
Araby/James Joyce
North Richmond Street, being blind, was a quiet street except at the hour when the Christian Brothers' School set the boys free. An uninhabited house of two storeys stood at the blind end, detached from its neighbours in a square ground. The other houses of the street, conscious of decent lives within them, gazed at one another with brown imperturbable faces.
گرگ/ گروس عبدالملکیان
گرگ
منگول را تکه تکه می کند
بلند شو پسرم!
این قصه برای نخوابیدن است
مادام بوآری و گوستاو فلوبر/ هنری جیمز/ رامین مستقیم
... مادام بوآری کمالی دارد که نه تنها بر آن مُهر بیعیبی حک میکند، بلکه آن اثر را آفریدهای بینظیر میسازد. اثر با اعتماد به نفسی دست نیافتنی هم هیجان میبخشد و هم به قضاوت قالب میدهد. برای آنکه نه تنها با كمترين كلمات به امور پالوده و متعالی به كمالي دست نيافتني میپردازد؛ بلکه به حد کافی عناصرِ مبتذل را به شکل بینقصی عرضه میکند. شکل (Form) فینفسه به اندازه و همسنگِ ماهیتِِ موضوع و ایده ي داستان جانداراست و با این همه آنقدر این شکل و آن محتوا با هم چفت و بست شدهاند که زندگی تفکیک ناپذیری دارند و در هیچ لحظهای نمیتوان آنها را از هم جدا ساخت . بهراستی جالب است ـ آن کلِ جمع و جور و بیهمتا از اجزاء. این اثر کلاسیک است زیرا امورِ زندگی در ترازی آرمانی عرضه میشوند و زیرا نشان میدهد که در این امور عادی زیبایی ابدی نهفته است. زنِ جوان زیبایی که از لحاظ اجتماعی و اخلاقی در بیغولهای زندگی میکند و نادان، احمق ، سر به هوا و بدبخت است، دو عاشق میگیرد که يكي پس از ديگري او را رها مي كنندو او هم در هنگامه ي سرگردانی و حیرت ، فرزند و شوهرش را و همه چیز زندگیاش رها می کند و در ژرفای دورویی، قرض و یأس فرو میرود و به نقطهای میرسد که صحنهای است به خودی خود کوچک از شرارتهای حقیرش، و مصیبتی ترحمانگیز در پایان...
The Killers/Ernest Hemingway
The door of Henry’s lunch-room opened and two men came in. They sat down at the counter.
‘What’s yours?’ George asked them.
‘I don’t know,’ one of the men said. ‘What do you want to eat, Al?’
‘I don’t know,’ said Al. ‘I don’t know what I want to eat.’
Outside it was getting dark. The street light came on outside the window. The two men at the counter read the menu. From the other end of the counter Nick Adams watched them. He had been talking to George when they came in.
یادداشت فریبا حاجدایی بر داستان«گناه» اثر آلاحمد
داستان«گناه» اثر جلال آلاحمد از مجموعهی«سه تار» را با این هیهات که ای کاش نویسنده مضمونی به این حد بکر و بدیع را اینگونه عجولانه نمیپروراند به زمین میگذارم و آن هیهات مرا به نوشتنِ این مقال میکشاند. موضوع یک اثرِ ادبی، هرچه باشد، نخستین و شاید مهمترین عاملی است که نظر مخاطب را جلب میکند و تعیینکنندهی چگونگی انتقال پیام نویسنده به مخاطب نیز است. هیچ اثری در خلاء تاریخی و اجتماعی نوشته نشده و هر اثرِ نیرومندی شناسنامهای دارد و تاریخ و محلِ تولدی؛ که حتی از ذهنیترین، سورآلیستیترین و مدرنترین آثار هم نمیتوان حذف کرد. آدمهای داستانی هر نویسنده به قول میلان کوندرا در واقع امکاناتِ تحقق نیافتهی خودِ او هستند و شاید برای همین است که کوندرا میگوید: «من از تمام آدمهایِ داستانیام میترسم و در همان حال دوستشان دارم؛ آنها هر کدام از مرزی گذر کردهاند، که من فقط آن را دور زدهام.» داستانِ«گناه» آلاحمد همین جنم داستان است و یادآورِ این است که میشود خصوصيترين و پنهانيترين احساسها و مناسبات فردي خود را، بي هيچ ملاحظهاي، فاش کرد. این داستانِ ساده و چند صفحهای ما را با وسوسههایِ درونی دخترکی دوازده سیزده ساله آشنا میسازد که...
گناه / جلال آل احمد
نقد داستان را به قلم فریبا حاج دایی اینجا بخوانید.
زن عقدی/ ابیوسه نیکول / حسن ملکی
آیایی کمیوول خورد و و بعد پا شد نشست. نگاهی به ساعت شماطه دار ارزان قیمت روی صندلی کنار تخت انداخت. شش و ربع بود و بیرون تازه آفتاب زده بود؛ شهرک آفریقایی مزبور کم کم داشت بیدار میشد که زندگی از سر گیرد. نگهبانهای شب با جیغ و ویغ عصبانی خروسها از خواب بیدار شده بودند و دفع الوظیفه، قفل دکان ها و خانه ها را به صدا درمیآورند تا هم خودشان و هم مخدومانشان، اگر آن نزدیکی ها بودند، از حسن انجام کار آنها مطمئن شوند. زن های روستایی، گرم یکه به دو و ولنگاری، لخ لخ کنان، از خیابانها متاع به بازار میبردند.
گربه سیاه/ ادگار آلن پو/ محمود سلطانیه
داستاني را كه ميخواهم به روي كاغذ بياورم هم بس حيرتانگيز است و هم بسيار متداول. انتظار باور آن را ندارم. انتظار باوري كه حتي حواس خود من نيز حاضر به گواهي آن نباشد، تنها يك ديوانگيست، و من ديوانه نيستم. بيگمان خواب هم نميبينم. من فردا خواهم مرد و امروز ميخواهم روح خود را آرامش بخشم. ميخواهم وقايع را بدون تفسير و چكيده بازگو كنم. وقايعي كه با گذشت هر لحظهاش به خود لرزيدم، عذاب ديدم و گامي به سوي نابودي برداشتم. با اين همه كوشش نخواهم كرد همه چيز را بيپرده بيان كنم. وقايعي كه جز نفرت و بيزاري برنميانگيزد. البته ممكن است به نظر پارهاي بيش از آنكه وحشتآور باشد، شگرف بنمايد. شايد هم بعدها ذهنيتي پيدا شود و توهمات مرا پيش پا افتاده ارزيابي كند. ذهنيتي آرامتر، منطقيتر و بسيار ملايمتر از ذهنيت من. ذهنيتي كه چنين رويدادهايي را دهشتبار نيابد و آنرا تنها ثمره يك سلسله عليتهاي معمولي و طبيعي ارزيابي كند.
بعضي چيزها پايدار ميمانند/شروود آندرسن/ صفدر تقی زاده
حالا درست يك سالي است كه فكر نوشتن كتابي، مثل خوره به جانم افتاده است. هر شب كه به رختخواب ميروم، به اين كتاب فكر ميكنم و دائم به خودم ميگويم:«همين فردا دست به كار ميشوم.» آدمهايي كه قرار است در دل اين كتاب ظاهر شوند، دم به دم برابر چشمهايم به رقص در ميآيند. من اصلاًاهل شيكاگو هستم و شبها، كاميونها از جادهاي كه رو به روي خانه ماست، با سروصداي عجيبي عبور ميكنند. كمي آنطرفتر، خط آهني است كه از سطح زمين اندكي بالاتر است و شبها بعد از ساعت دوازده، قطارها با فواصل نسبتاً زياد از روي آن ميگذرند. پيش از آن كه به اين فكر بيفتم، در يكي از اين فواصل طولاني و آرام، ميخوابيدم، اما حالا كه فكر نوشتن كتاب به سرم زده است، بيدار ميمانم و همينطور با خودم حرف ميزنم.
نقشبندان / هوشنگ گلشیری
وقتي رسيديم در خم روبهرو زني سوار بر دوچرخه میگذشت. هنوز هم میگذرد، با بالاتنهای به خط مايل، پوشيده به بلوز آستين كوتاه سفيد. ركاب میزند و میرود و موهايش بر شانهای كه رو به درياست باد میخورد و به جايي نگاه میكند كه بعد ديديم، وقتي كه زن ديگر نبود، خياباني كه به محاذات اسكله میرفت و بعد به چپ میپيچيد تا به جايي برسد كه هنوزهست، اما نشد كه ببينيم. زن رفته بود. تقصير هيچ كداممان نبود كه ديگر نديديمش، گرچه وقتي ديدم كه نيست فكر كردم كه شيرين به عمد نگذاشت. بااین همه هنوز میبينمش كه گوشهي بلوزش باد میخورد. شلوارش كتان مشكي بود. صندل این پايش را هم ميبينم كه بند پشت پايش را نبسته است. پا میزند و صورتش را راست رو به باد گرفته است و میرود. يك لحظه كنار پياده روایستاديم تا شيرين پياده شود و سيگاري براي هر دوتامان بگيرد و من فقط فرصت كردم يك بارهم بالاتنهي خم شده و سر برافراشته رو به بادش را با موهاي خرمايي بر متن آبي و آرام دريا ببينم. بعد وقتي به سر پيچ رسيديم يادمان رفت، چون با سوت كشتي به دريا نگاه كرديم. داشت پهلو میگرفت و مازيار و زهره روي عرشه دست به نرده ایستاده بودند. دست تكان نمیدادند. بعد به صرافت زن افتادم كه ديدم خيابان تا آنجا كه پيچ میخورد خالي است.اما روي اسكله عدهای ایستاده بودند و ماشينهاشان را به محاذات اسكله، سپر به سپر، پارك كرده بودند و مثل شيرين كه پياده شده بود دست تكان میدادند. خواستم به بهانهی پارك كردن جلوتر بروم. شيرين گفت: «مگر نمیبيني كه جا نيست؟ همين جا باش ما حالا میآييم.»
نقد این داستان نوشته فریبا حاج دایی را اینجا بخوانید.
روز آخر هدایت / بهرام بیضایی
عصر 7 آوريل 1951م و 18 فروردين 1330ايراني؛ پاريس
در عصر ابريِ دلگرفته، وقتي صادق هدايت، نويسندة چهلوهشت سالة ايراني، مقيم موقت پاريس، به سوي خانهاش در محلة هجدهم، كوچة شامپيونه، شماره 37 مكرر ميرود، دو مرد را ميبيند كه بيرون خانهاش منتظرش هستند. آنها ازش ميپرسند كه آيا از ادارة پليس ميآيد، و آيا جواز اقامت پانزده روز بعدي را گرفته؟ آنها با او در خيابانها راه ميافتند و حرف ميزنند: رفتن پي تمديد اقامت، آن هم با خيالي كه تو داري! هدايت ميگويد: من خيالي ندارم! يكيشان ميخندد:البته كه نداري! خودكشي؟ اينجا پاريس است؛ و آن هم اول بهار!
نويسنده صبحها يك قاشق شيرة گل مينوشيد تا در حالت جنيني بنويسد/ حسن اصغری
نويسنده اصلاً به مردن فكر نميكرد و از شنيدن واژة مرگ دچار تهوع ميشد و دستش را بلند ميكرد و عق ميزد و به گوينده ميگفت: «نگو. بگو جنين.»
وقتي پا به اتاقش گذاشتم، از پشت ميز كارش بلند شد و قبل از بوسيدن گونهام، سه سرفة پياپي در گلويش شكست. شانهاش را خم كرد تا به زمين نگاه كند اما خلطي بالا نياورد. من در حال بوسيدن گونة او ياد شاهزادهاي افتادم كه تا آخر داستانش، گاه چنان سرفهاي در گلويش ميشكست كه اول شانة خودش و بعد شيشة پنجرة تالار و آويز چلچراغ سقف ميلرزيد و او خلط خونآلود را تف ميكرد به چهرة جدِ بزرگش كه توي تابلوي آويخته به ديوار تالار نشسته بود و تمام عمر به او زُلزُل نگاه ميكرد. نويسنده به من گفته بود، هم شاهزادة داستان و هم جد بزرگش، سيسال است كه در خواب و بيداري دارند به او زُل ميزنند و اشكِ دروني ميريزند. ميگفت، گاهگاه قطرههاي اشكِ دروني آندو را ميبيند كه روي گونههاي خودش دارد ميغلتد كه مجبور ميشود زيرلب بگويد: «چرا روي گونة من؟»
بقال خرزویل / نسیم خاکسار
پيرزن و پيرمرد اتاق خوابشان بغل اتاق من در طبقة بالا بود، اما بيشتراوقات در طبقة پايين مينشستند. آنها تا آخرين برنامة تلويزيون را تماشاميكردند و بعد بالا ميآمدند. چهار ماهي ميشد كه اتاق بالا را از آنها اجارهكرده بودم. آدمهاي بيدردسري بودند. پيرمرد كمي فارسي ميدانست. اينجادانشكدهاي براي زبانهاي شرقي دارد كه تركي و عربي و فارسي درسميدهد. اتاق را توسط همين دانشكده پيدا كرده بودم. كساني كه دو سالي دراين دانشكده درس خوانده بودند، براي تمرين زبان اتاقهايشان را بهمهاجران ترك و عرب و ايراني اجاره ميدادند. البته پيرمرد ديگر از سنشگذشته بود كه بخواهد تمرين زبان كند. اما بدش نميآمد همان چندكلمهاي راكه از كتاب گلستان سعدي ياد گرفته بود از ياد نبرد.
روگذر عابر پياده / میتر الیاتی
ـ دخترته؟
ـ بله
ـ چيزي خورده؟
ـ چه ميدونم، قرصاي اعصاب منو.
آقا جولو / ناصر تقوایی
1
دريا كه نه سبز است نه آبي، شهر را تا كمركش كوهها عقب رانده است. كف سفيد موجهاي مد در آستان اولين خانهها به شنمينشيند. از ديوارة سنگي «پسته» تا جلو بارانداز كه ساية پشت ديوارش اطراقگاه حمالهاست و راستة دكانها، تا كارگاه صدفپاككني، موجها به سدّ سنگي ميكوبند و سربالا تف ميكنند.
كوههاي قهوهاي، تيره و درهم پشتسر شهر قوز كردهاند و آنسوي كفة شني كه ديگر بوتة خار شتري نميبيني رو به دريا چرخميخورند و در آب فروتر ميروند تا جاييكه فقط تخته سنگهاي سياه پراكندهاي ميبيني و كمي دورتر چراغ دريايي روشن وخاموش ميشود. شبها نور ماه از پنجرههاي باز بهداخل اتاقها ميتابد و روي آب چراغ دريايي با هر بار روشني، نور سرخيقاطي نور ماه ميكند.
خواب خون / بهرام صادقی
و اين را هم ناگفنه نگذارم كه ژ... عقيده داشت كه عاقبت كوتاهترين داستان دنيا را او خواهد نوشت. اگرچه اكنون درست به ياد نمي آورم كه واقعاً مقصود خودش را چگونه بيان كرده بود و چه واژه هائي به كار برده بود، اما به صراحت بايد بگويم كه او در اين خيال بود كه كوتاهترين داستان دنيا را بنويسد.
احمقانه است؟ من صورت ژ را براي يك لحظه از پشت شيشه پنجره اتاقش كه در طبقه سوم عمارت نوسازي قرار داشت ديدم، با چشمهاي ملتهبي كه حتي اندكي به من خيره شد و دماغ و لبهايش كه روي شيشه پهن و قرمز شد و پس از آن در تاريكي بيجان دم غروب طرح صورت و هيكل او از پشت پنجره مثل رؤيائي دور و محو شد.
The School/Donald Barthelme
Well, we had all these children out planting trees, see, because we figured that ... that was part of their education, to see how, you know, the root systems ... and also the sense of responsibility, taking care of things, being individually responsible. You know what I mean. And the trees all died. They were orange trees. I don’t know why they died, they just died. Something wrong with the soil possibly or maybe the stuff we got from the nursery wasn’t the best. We complained about it. So we’ve got thirty kids there, each kid had his or her own little tree to plant and we’ve got these thirty dead trees. All these kids looking at these little brown sticks, it was depressing.
راه دور / محمد بهارلو
زن گفت: «ميآييم، همين امروز فردا. خاطرت جمع باشد. اگر دست من بود تا حالا راهمان را کشیده بودیم آمده بودیم. گفتم که خانه نبود، اگر بود ميآمد. حميد هم خوب است... بچهها؟ نه. مدرسه تعطيل است. باز نشد که تعطيل بشود. همه جا دارد تعطیل میشود. هوا؟ گرم است... چی؟ ها. بله، هوای خودمان را داريم. پدربزرگ، همانطور است. ای. چه بگویم! نه، نه، طوریش نیست. همین نیم ساعت پیش... ها. نمیدانم به فکر کدامشان باشم. تو اين المسرات ويرش گرفته پياده راه میافتد تو کوچهها، میرود لب شط. نمیدانم والله. میرود ببيند چه خبر است... نه، به خرجش نمیرود. خودت میشناسيش که. دستش را میزند پر ِ کمرش میگويد ناخدا را تو طوفان میشود شناخت. هرچه ميگوييم پدربزرگ اينکه طوفان نيست. بعد همان حرفها... حرفهای هميشگی. من که زبانم مو درآورد. ميگويد موقعش رسيده که حضرت حجت ظهور کند. ميگويد اگر خداوند عالم سيصد و سيزده نفر بندۀ مؤمن ِ مقدس ِ شيعۀ خالص تو دنيا داشت حضرت ظهور ميکرد... چه بگويم والله. من که عقلم به جايی نميرسد...»
سوگند/ فربدون توللی
گرانبار شد ، گوشم از پند ها
برآنم ، که تا بُگسلم بَندها
هر آن دل ، که شد بسته ی دام ِ عشق
رهایی نیابد به ترفندها
پرستنده ام بر تو ، ای خانه سوز
کجا ترسم ، از شرم ِ پیوند ها
ز تنهاییم ، باغ ِ دل تیره بود
تو جانش دمیده به لبخند ها
کنون ، چامه گویم بران روی و موی
در آغوش ِ هر چامه ، گل قندها
به افسون ِ آن چشم ِ مستت که هست
مرا تکیه پروردِ سوگندها
که از شور ِ مهرت ، چنان سرخوشم
که بر کام ِ دل ، آرزومندها
مرا بندگی بین و در سایه گیر
که شرط است ، لطف از خداوندها
تو نور ِ دلی ، ای فروزنده بخت
که بازت نجویم همانند ها
خوش آندم ، که افشانمت جان به پای
چو بر گونه ی آذر ، اسپند ها
بــازنــده ای بــه نــام شکســت/کیوان مهرگان
مبــارزه بــي فــايــده اســت!
تــو را بــه دســت بيــاورم، بــازنــدهام!
تــو را از دســت بــدهــم،
بــازنــدهتــرم!
شکســت، نــام کــوچــک مــن اســت . . .