آقای کبوتر و بانو / کاترین منسفیلد / شیرین تعاونی

البته که مي‮دانست، آن‌هم بهتر از هر کس ديگر، که ذره‌اي شانس ندارد، حتي به اندازۀ يک سر سوزن. اصلاً تصورش هم نامعقول بود؛ اين‌قدر نامعقول که هيچ تعجب نمي‮کرد اگر پدر دخترک... خب، هر کاري که پدر دخترک مي‮کرد براي او کاملاً قابل فهم بود. در واقع هيچ چيز جز درماندگي محض، جز اين واقعيت که اين براستي آخرين روز اقامتش در انگلستان بود- تا کي‌اش را فقط خدا مي‮دانست- نمي‮توانست او را به حرکت وادارد. تازه همين حالايش هم... يک پاپيون چارخانۀ کرم و لاجوردي از توي کشوي کمد انتخاب کرد و لب تختخوابش نشت. اگر دخترک بر مي‮گشت و مي‮گفت:«چه‌غلط‌ها!»، آيا تجعبي داشت؟ ضمن اينکه يقه‌اش را بالا مي‮زد و روي پاپيون بر مي‮گرداند به اين نتيجه رسيد که اصلاً و ابداً تعجبي نداشت. في‌الواقع منتظر بود جوابش چيزي توي همين مايه‌ها باشد. راستش، اگر با بي طرفي به قضيه نگاه مي‮کرد، هيچ نمي‮دانست که چه جواب ديگري ‌ممکن بود بگيرد. ...

این داستان را به زبان اصلی اینجا بخوانید.

ادامه نوشته

شام خانوداگی / ایشی گورو/ جعفر مدرس صادقی

فوگو يک جور ماهي است که در ژاپن، در سواحل اقيانوس آرام مي‌گيرند. اين ماهي براي من منزلت مخصوصي دارد، چون مادرم با خوردن همين ماهي مرد. زهر اين ماهي در غده‌هاي جنسي اوست، داخل دو کيسة نازک. وقت آماده کردن ماهي، اين کيسه‌ها را بايد با احتياط برداشت، چون کوچکترين ناشي‌گري سبب مي‌شود که زهر به داخل رگها نشت کند.

ادامه نوشته

دخترخاله ها/ کرول اوتس/ مژده دقیقی

 

1۴ سپتامبر 1998

پروفسور مورگنشترن عزیز،



چقدر دلم می‌خواهد می توانستم شما را « فریدا» خطاب کنم! ولی حق ندارم تا این حد با شما خودمانی باشم.

من تازه خاطرات شما را خوانده‌ام. و به دلیلی فکر می‌کنم ما دختر‌خاله‌ایم.
ادامه نوشته

در بیشه / آکوتاگاوا / فریدون گرکانی

شهادت مرد هيزم شکني که در کلانتري ازاو بازپرسي شده بود
بله آقا من بودم که جسد را پيدا کردم. امروز صبح که طبق معمول براي بريدن اندازه مقرري چوب به جنگل مي‌رفتم جسد مزبور را در بيشه‌اي که در گودي کوهستان قرار دارد پيدا کردم.
جاي دقيق آن؟
تقريباَ صدو پنجاه گز دورتر از جاده ياماشيتا. اين بيشه‌اي از ني و خيزران است و از جاده به دور افتاده است.
جسد آن مرد به پشت افتاده بود و لباس کيمونوي ابريشمي آبي رنگي بر تن داشت. عمامه چروک شده‌اي به رسم مردم کيوتو به سر بسته بود. يک ضربه شمشير سينه‌اش را سوراخ کرده بود. ساقه‌هاي شکسته خيزران اطراف جسد همه خوني بود. نه ديگر از آن جسد خون نمي‌آمد، فکر مي‌کنم که زخم خشک شده بود. خرمگسي خود را به آن زخم چسبانيده بود که متوجه آمدن من نشد.
ادامه نوشته

از آشنايى با شما خوش وقتم /جويس كرول اويتس / حسين نوش‌آذر

هيچكس به‏ياد نمي آورد كه بحث چگونه درگرفت. شب جمعه بود و آن‏ها دو زوج كه هيچ‏كدام زن وشوهر نبودند به يك رستوران چينى رفته بودند كه پاتوغ‏شان بود. زن‏ها و يكى از آن دو مرد مدت‏ها پيش ازدواج كرده بودند و اكنون حتى خاطره طلاق هم در ذهن‏شان رنگ باخته بود. براى آدمى كه به چهل‏سالگى نزديك مى‏شود و زندگى ناآرامى داشته است بسيارى چيزها به تاريخ تبديل مى شود. موضوع بحث زايمان بود. زن‏ها صاحب بچه بودند و مرد مسن‏تر در زندگى زناشويى‏اش كه اكنون به يك واقعه تاريخى تبديل شده بود طعم پدر بودن را چشيده بود. فقط خانم ها صحبت مى‏كردند. مانند دخترهاى جوان مقابل هم نشسته بودند، مى‏گفتند و مى‏خنديدند.

ادامه نوشته

خواب / هاروکی موراکامی / بزرگمهر شرف الدین

این هفدهمین روز پیاپی است که خوابم نمی‌برد. دربارة بی‌خوابی حرف نمی‌زنم. می‌دانم بی‌خوابی چیست. هنگامی که دانشجو بودم، به چیزی شبیه آن مبتلا شدم- می‌گویم « چیزی شبیه آن» چون مطمئن نیستم بیماری من دقیقاَ همان چیزی بود که مردم بی‌خوابی می‌نامند. فکر کردم شاید یک دکتر بتواند به من بگوید؛ اما به سراغ هیچ دکتری نرفتم . می‌دانستم بی‌فایده است. نه این‌که دلیل خاصی داشته باشم. می‌توانید آن را شم زنانه بنامید – فقط احساس کردم آن‌ها کاری از دست‌شان برنمی‌آید. برای همین، پیش هیچ دکتری نرفتم، و به پدر و مادریا دوستانم هم حرفی نزدم؛ چون می‌دانستم آن‌ها هم دقیقاَ همین را به من می‌گویند

ادامه نوشته

یک گل سرخ برای امیلی/ ویلیام فاکنر/ نجف دریابندری

وقتي که ميس اميلي گريرسن مرد، همۀ اهل شهرِ ما به تشييع جنازه‌اش رفتند. مردها از روي تاثر احترام‌آميزي که گويي از فروريختن يک بناي يادبود قديم در خود حس مي‌کردند، و زن‌ها بيشتر از روي کنجکاوي براي تماشاي داخل خانة او که جز يک نوکر پير - که معجوني از آشپز و باغبان بود - دست‌کم از ده سال به اين طرف کسي آنجا را نديده بود.

ادامه نوشته

سونیا / یودیت هرمان / محمود حسینی زاد

سونیا انعطاف پذیر بود. منظورم نیست که " انعطاف پذیر مثل یک ترکه" ، بدنش منظورم نیست. سونیا در فکر کردن انعطاف پذیر بود. توضیحش ساده نیست. شاید – چون امکان هر جور فرافکنی را به من می‌داد. به من این امکان را می‌داد تا از شخصیت او هر تصور دلخواه ممکن را داشته باشم، می‌توانست یک زن ناشناس باشد، یک دخترک الهام بخش، زنی که آدم یک بار در خیابان با او برخورد می‌کند و سال ها بعد با یک حس غفلت عظیم به یادش می‌افتد. می‌توانست احمق باشد و خود خواه، گزنده و با هوش . می‌توانست یک چیز عالی باشد و زیبا، لحظه هائی هم بود که می‌شد یک دختر با یک مانتو قهوه ای و واقعأ معمولی؛ فکر می‌کنم برای این انقدر انعطاف پذیر بود، چون در واقع هیچ چیز نبود.

ادامه نوشته

کلیسای جامع / کارور / فرزانه طاهری

همان مرد کور، دوست قدیمی زنم. بله، خود او داشت می­آمد شب را پیش ما بماند. زنش مرده بود. برای همین آمده بود به دیدن قوم و خویش­های زن مرده اش در کانتی کات. از خانه­ی همان­ها به زنم تلفن کرد. با هم قرار و مدارش را گذاشتند. با قطار می­آمد، پنج ساعتی توی راه بود و زنم می­رفت ایستگاه به استقبالش.

زنم از ده سال پیش که سه ماه تابستان توی سیاتل برایش کار کرده بود ندیده بودش. اما زنم و این مرد کور تمام مدت تماس­شان را با هم حفظ کرده بودند. نوار پر می­کردند و برای هم می­فرستادند. من چندان مشتاق دیدنش نبودم که برایش دقیقه­شماری کنم. من که نمی­شناختمش. تازه کور بودنش هم ناراحتم می­کرد. کورها را فقط از تو فیلم­ها می­شناختم. توی فیلم آهسته حرکت می­کردند و هیچ وقت نمی­خندیدند. گاهی هم سگ­های مخصوص هدایت­شان می­کردند. من یکی که چندان خوش نداشتم یک مرد کور بیاید خانه­ام.

ادامه نوشته

با این همه/ قیصر امین پور

اما
با این همه
تقصیر من نبود
که با این همه...
با این همه امید قبولی
در امتحان سادهْ تو رد شدم  ...

ادامه نوشته

مرگ در جنگل/ شروود آندرسن/ محمدعلی صفریان

۱

پیرزنی بود که در ده نزدیک زادگاه من زندگی می‌کرد. مردم دهات و شهرهای کوچک همه از این‌جور پیر‌زن‌ها دیده‌اند اما هیچ‌کس آن‌طور که باید آن‌ها را نمی‌شناسد. همچو پیرزنی با اسبی پیر و مردنی یا پای پیاده همراه با سبدی به شهر می‌آید، اگر چندتایی مرغ داشته باشد در سبدش تخم‌مرغ‌هایی هم دارد که به دکان بقالی می‌برد و آن‌ها را معامله می‌کند و درعوض کمی گوشت نمک‌سود و لوبیا و یک کیلویی شکر و قدری آرد می‌گیرد.

ادامه نوشته

کلارا/ روبرتو بلانیو / لاله جینی

سینه‌های درشت، پاهای لاغر و چشمانی آبی داشت. دوست دارم او را این‌طوری به یاد بیاورم. نمی‌دانم چرا دیوانه‌وار عاشقش شدم، ولی شدم. اوایل ، همان روزهای اول، همان ساعات اول، اوضاع بر وفق مراد بود؛ بعد کلارا برگشت به شهری که زند‌گی می‌کرد، شهری در جنوبِ اسپانیا ( برای تعطیلات به بارسلون آمده بود)، و همه چیز شروع کرد به درهم ریختن.

ادامه نوشته

کابوس / فروغ فرخزاد

وقتي پرويز کوچولو نصف شب از خواب بيدار شد اتاق در ظلمت و سکوت فرو رفته بود و جز همهمۀ دريا که در دور دست بر مي‌خاست واز پنجره به درون اتاق نفوذ مي‌کرد صداي ديگري به گوش نمي‌رسيد. در اولين لحظه حس کرد توي رختخواب خودش نيست. با دقت و کنجکاوي اطراف را نگريست و آن‌وقت ياد حرف پدرش افتاد که تمام طول راه مرتب مي‌گفت: ...
ادامه نوشته

خوابگرد/ هوشنگ گلشیری

مشکلش اين بود که در هر کس جايي را مي‌پسنديد. خيالش از رنگ چشم‌ها و شکل و ‏حتي اندازة مژگان‌ها راحت بود. چند بار ديده بودش. ساية چشم نمي‌زد يا چيزي که به ‏انتهاي مژگان‌ها انحنايي بدهد. همان‌طور بود که او هم در خواب‌هاش ديده بود، براي همين ‏لرزيده بود و جز همان بار اول به چشم‌هايش نگاه نکرد. از آن شکل بيني و آن گردي چانه ‏بسيار ديده بود. شايد هم بيشتر رنگ بشره‌ها نااميدش مي‌کرد. چشم‌ها درست، اما ‏رنگ صورت مي‌بايست سبزه مي‌بود. يادش بود. همين‌طورها شد که ديگر دوره افتاد، ‏البته به پاي چشم. اگر گريباني گشوده مي‌ماند يا به عمد گشوده مي‌شد، مي‌ديد و ‏مي‌گذشت که مي‌دانست اين دو خط نازک و لرزان که در کار منحني شدن بود نه به دو ‏گوي غلتان و تپان که به گوشت‌پاره‌اي آويخته از اين سينة استخواني مي‌آن‌جامد. وقتي ‏هم، به سرانگشت، صاحب آن دو خط نازک و لرزان چاک سينه را مي‌پوشاند، گو که به ‏غريزه، دلگير نمي‌شد؛ که حالا ديگر پوشيده و نيمه‌عريان همه‌چيز را به عرياني همو ‏مي‌ديد مي‌ديد که ديده بودش.

ادامه نوشته

«بیگانه» من/آلبر کامو/ مصطفی رحیمی

ديرگاهي است که من رمان بيگانه را در يک جمله، که گمان نمي‌کنم زياد خلاف عرف باشد، خلاصه کرده‌ام:
« در جامعة ما هرکس که در تدفين مادر نگريد خطر اعدام تهديدش مي‌کند.» منظور اين است که فقط بگويم قهرمان داستان از آن رو محکوم به اعدام شد که در بازي معهود مشارکت نداشت. در اين معني از جامعة خود بيگانه است و از متن برکنار؛ در پيرامون زندگي شخصي، تنها و در جستجوي لذت‌هاي تن سرگردان. از اين رو خوانندگان او را خودباخته‌اي يافته‌اند دستخوش امواج.

ادامه نوشته

اندوه/ آنتون چخوف/ سروژ استپانیان

گرگ و میش غروب است. برف‌دانه های درشت آبدار به گرد فا نوس‌‌هایی که دمی‌پیش روشنشان کرده اند، با تأنی می‌‌چرخند وهمچون پوششی نازک و نرم، روی شیروانی‌ها و پشت اسب‌ها و بر شانه‌ها و کلاه‌های رهگذران می‌نشیند. ایونا پتاپف سورچی سراپا سفید گشته و به شبح می‌ماند. تا جایی که یک آدم زنده بتواند تا شود، پشت خم کرده و بی حرکت درجای خود نشسته است. چنین به نظر می‌رسد که اگر تلی از برف هم روی او بیفتد باز لازم نخواهد دید تکانی بخورد و برف را از روی خود بتکاند. اسب لاغرمردنی‌اش هم سفید پوش و بی‌حرکت است. حیوان بی‌نوا با آرامش و سکون خود و با استخوان‌های برآمده و با پاهای کشیده چون چوب خرد، از نزدیک به اسب قندی صناری می‌ماند. به احتمال بسیار زیاد، او هم به فکر فرو رفته است. اسبی را که از گاوآهن و از مناظر خاکستری رنگ مالوفش جدا کنند و در این گرداب آکنده از آتشهای دهشت انگیز و و تق وتق بی امان و در آمد شد های شتابان انبوه جمعیت رها کنند، محال است به فکر فرو نرود.

ادامه نوشته

دفتر عشق/ سید علی صالحی

تمام خنده هایم را نذر کرده ام

تا تو همان باشی که صبح یکی از روزهای خدا

عطر دستهایت ،

دلتنگی ام را به باد می سپارد.

ادامه نوشته

پرندگان/ ضیاء موحد

پرندگاني هستند

كه آشيانه خود را ترك می­كنند

به جاي ديگر می­روند

و خواب آشيانه خود را می­بينند

بهار ها به زمستان مي­روند

وخواب می­بينند ...

ادامه نوشته

شعری از رسول یونان

 از دنیا فقط کافه‌هایش را به‌خوبی می‌شناسم

دلم بگیرد شعر می‌نویسم

نگیرد داستان

ادامه نوشته

نقدی از صادق هدایت

 

نگاه صادق هدایت به داستان «ناز» نوشتة حسين قلي مستعان (ح.م.حميد)

شيوة رمان‌نويسي يکي از ارکان ادبيات دنيا است، ولي در زبان فارسي تا کنون چندان رايج نبوده و نويسندگان زبردست ما کم‌تر به اين شيوه گراييده‌اند و البته اگر اين عدم توجه ادامه مي‌يافت يکي از نواقص ادبيات جديد محسوب مي‌گرديد.
خوش‌بختانه اخيراً در اين شيوه نيز نويسندگان بزرگي پيدا شده‌اند که اگر کوشش ايشان در انشاي داستان‌هاي دل‌پذير ادامه يابد مي‌توان آيندة درخشاني براي اين فن پيش‌بيني نمود.

ادامه نوشته

سه­شنبه خیس /بیژن نجدی

سه­شنبه خیس بود. ملیحه زیر چتر آبی و در چادری که روی سرتاسر لاغریش ریخته شده بود، از کوچه­ای می­گذشت که همان پیچ­وخمِ خواب­ها و کابوس او را داشت. باران با صدای ناودان و چتر و آسفالت، می­بارید. پشت پنجره­های دو طرفِ کوچه، پرده­ای از گرمای بخاری­ها آویزان بود و هوا بوی هیزم و نفت سوخته می­داد.

ادامه نوشته

ما آدم نمی شیم/ عزیز نسین/ احمد شاملو

صداي يک پيرمرد لاغر مردني از ميان انبوه جمعيت، همهمة داخل سالن قطار را در هم شکست «برادر ما آدم نمي‌شم!» بلافاصله ديگران نيز به حالت تصديق «البته کاملا صحيح است، درسته، نمي‌شيم.» سرشان را تکان دادند. اما در اين ميان يکي دراومد و گفت:
«اين چه جور حرف زدنيه آقا...شما همه را با خودتون قياس مي‌کنين! چه خوب گفته‌اند که: «کافر همه را به کيش خود پندارد» خواهش مي‌کنم حرف‌تونو پس بگيرين.»
من که اون وقت‌ها جواني بيست و پنج ساله بودم با اين يکي هم‌صدا شدم و در حالي که خونم به جوش آمده بود با اعتراض گفتم:
- آخه حيا هم واسة ادميزاد خوب چيزيه!

ادامه نوشته

رادیکال های آزاد/ آلیس مونرو/ فرهنگ

اوایل دوست‌ها و آشناهایش مرتب تلفن می‌کردند تا مطمئن شوند نیتا زیاد افسرده و تنها نیست، کم غذا نمی‌خورد یا زیادی مشروب نمی‌نوشد. ( او چنان شراب‌خوار قهاری بود که خیلی‌ها یادشان رفته بود که الکل برایش قدغن شده ) نیتا خیال همه را راحت می‌کرد، نه به نظر زیاد افسرده می‌رسید و نه به طور غیرعادی‌ای خوش حال بود و نه گیج و حواس پرت شده بود. می‌گفت با همان خواروباری که دارد فعلاً سر می‌کند، دارو به اندازه کافی دارد و برای نامه‌های تشکری که می‌خواهد بنویسد تمبر توی خانه هست.

ادامه نوشته

تپه هایی چون فیل های سفید/ ارنست همینگوی/ احمد گلشیری

نه سايه‌اي بود و نه درختي؛ و ايستگاه، ميان دو رديف خط‌آهن، زير آفتاب قرار داشت. در يك سوي ايستگاه سايه گرم ساختمان افتاده بود و از در باز نوشگاه پرده‌اي از مهره‌هاي خيزران به نخ كشيده آويخته بود تا جلو ورود پشه‌ها را بگيرد. مرد آمريكايي و دختر همراهش پشت ميزي، بيرون ساختمان، در سايه نشسته بودند. هوا بسيار داغ بود و چهل دقيقه ديگر قطار سريع‌السير از مقصد بارسلون مي‌رسيد. در اين محل تلاقي دو خط، دو دقيقه‌اي توقف مي‌كرد و به سوي مادريد راه مي‌افتاد.

ادامه نوشته

مدرنیسم ِ هدایت/ محمد بهارلو

مدرنيسم در آثار هدايت يک مفهوم زيبايي شناختي است؛ زيبايي شناسي به معناي کلي کيفيت پديد آمدن جزء به جزء اثر ادبي. اما هسته مدرنيسم يا دست کم يکي از عناصر اصلي آن در آثار هدايت موضوع سبک است؛ يعني برخورد يا رفتار هنرمندانه نويسنده با زبان بطور کلي، و زبان زنده جاري در دهن مردم بطور خاص.
در حقيقت مي توان آثار هدايت را از حيث سبک شناسي در سه محور مشخص مورد توجه قرار داد: نخست نثر طبيعي يا زبان نوشتاري نويسنده؛ دوم زبان گفتاري يا گونه هاي زباني آدم هاي داستان؛ و بالاخره نثر شاعرانه يا شعر گونه و کناييِ او در آثار سمبليک و قطعه هاي هزل آميز.

ادامه نوشته

جایگاه راوی در رمان/ تئودور آدرنو/ یوسف اباذری

وظیفه اى كه بر دوش من نهاده شده تا در مدت زمانى اندك، تذكراتى در مورد منزلت فعلى رمان به عنوان شكل، (Novel as Form) بدهم، ناگزيرم مى‏سازد كه بدون ملاحظه رفتار كنم و فقط يك جنبه از مسئله را برگزينم. جنبه‏اى كه برگزيده‏ام جايگاه راوى است. در حال حاضر مشخصه اين جايگاه پارادوكسى بودن آن است: ديگر قصه‏گفتن ممكن نيست، اما رمان به عنوان شكل نيازمند روايت است. رمان، شكل ادبى خاص دوران بورژوايى است. مبدا رمان تجربه جهان افسون زدوده در دون‏كيشوت است، و تجزيه و تحليل هنرمندانه هستى صرف، هنوز قلمرو رمان است. واقع‏گرايى، (Realism) جزو ذاتى رمان به شمار مى‏رود.

ادامه نوشته

دیالکتیک تنهایی/ اکتاویوپاز/ خشایار دیهیمی

تنهايي - احساس و علم براين که انسان تنهاست، بيگانه از جهان و از خويشتن- فقط ويژة مکزيکي‌ها نيست. همة انسان‌ها، در لحظاتي از زندگيشان، خود را تنها احساس مي‌کنند. و تنها هم هستند. زيستن يعني جداشدن از آن‌چه بوديم براي رسيدن به آن‌چه در آيندة مرموز خواهيم بود. تنهايي عميق‌ترين واقعيت در وضع بشري است. انسان يگانه موجودي است که مي‌داند تنهاست و يگانه موجودي است که در پي يافتن ديگري است.

ادامه نوشته

دختر رویاهای من/برنارد مالامود/ بابک تختی

پس از آن كه میتكا، دست‌نوشته‌ی رمان غم‌انگیزش را در تهِ دودگرفته‌ی سطل آشغال كهنه‌ی توی حیاط خلوتِ خانه‌ی خانم لوتز سوزانده بود، خانم صاحب‌خانه به هر حیله و ترفندی متوسّل شد تا او را وسوسه كند كه از اتاقش بیرون بیاید؛ و او همان طور كه روی تختش دراز كشیده بود، می‌توانست از صداهای روی كفِ خانه و بوی عطر، متوجّه حضور زنی در ساختمان شود كه آزاد و تنها بود و احتمالاً سال‌ها پیش زن بی‌نظیری بوده؛ امّا او با چرخاندن كلید و حبس كردن خودش در اتاق، مثل یك زندانی، در برابر تمام این وسوسه‌ها مقاومت می‌كرد و فقط پس از نیمه‌های شب برای خریدن بیسكویت و چای یا گاه‌گداری، كمپوت بیرون می‌رفت؛ و زندگی‌اش هقته‌های متمادی به همین منوال بود.

ادامه نوشته

در ستایش همینگوی/ جولین بارنس/ فرهنگ

1 – نویسنده در روستا

دوستانه دور میز چوبی راه­راه آشپزخانه نشسته بودند. پشت سر او قفسه‌ای از همان چوب راه­راه قرار داشت و روبه­رویش پنجره­ای که از آن می­توانست گله­ی گوسفندهای خیس را ببیند، پشت­ گله، چراگاهی شیب­دار بود که در ابرهایی که پایین آمده بودند ناپدید می­شد. هر پنج روزی که آن­جا بودند باران باریده بود. مطمئن نبود که این شیوه­ی زندگی که در تبلیغ آنقدر شاد و مردم سالارانه به نظر می­رسید به درد او بخورد. معلوم است که قرار بود دانش­آموزان آشپزی کنند و خانه را مرتب نگه دارند اما چون نصف آن­ها از او مسن­تر بودند، اگر دست به سیاه و سفید نمی­زد به نظر مغرور می­رسید. برای همین بشقاب­ها را جمع می­کرد و نان برشته می­کرد و حتا قول داده بود که شب آخر برای­شان خوراک گوسفندی حسابی بپزد. بعد از شام بارانی­هاشان را می­پوشیدند و به هر زحمتی بود یک مایل راه تا مشروب فروشی می­رفتند. هر شب به­نظرش می­رسید برای آن­که بتواند خودش را جمع و جور کند کمی بیش­تر به مشروب احتیاج دارد.


ادامه نوشته

مه دود/ ایتالو کالوینو/ شهریار وفقی پور

غذايم را در يكي از رستوران هاي خاص می ‌خوردم كه قيمت غذايشان ثابت بود. توي اين شهر، اين رستوران ها را خانواده هاي اهل توسكان اداره می‌ كردند كه همه شان هم با هم فاميل بودند،و همه ي دخترهاي خدمتكار هم اهل شهري بودند به اسم آلتوپاسچيو، جواني شان را آن جا گذرانده بودند و ...

ادامه نوشته