آقای کبوتر و بانو / کاترین منسفیلد / شیرین تعاونی
البته که ميدانست، آنهم بهتر از هر کس ديگر، که ذرهاي شانس ندارد، حتي به اندازۀ يک سر سوزن. اصلاً تصورش هم نامعقول بود؛ اينقدر نامعقول که هيچ تعجب نميکرد اگر پدر دخترک... خب، هر کاري که پدر دخترک ميکرد براي او کاملاً قابل فهم بود. در واقع هيچ چيز جز درماندگي محض، جز اين واقعيت که اين براستي آخرين روز اقامتش در انگلستان بود- تا کياش را فقط خدا ميدانست- نميتوانست او را به حرکت وادارد. تازه همين حالايش هم... يک پاپيون چارخانۀ کرم و لاجوردي از توي کشوي کمد انتخاب کرد و لب تختخوابش نشت. اگر دخترک بر ميگشت و ميگفت:«چهغلطها!»، آيا تجعبي داشت؟ ضمن اينکه يقهاش را بالا ميزد و روي پاپيون بر ميگرداند به اين نتيجه رسيد که اصلاً و ابداً تعجبي نداشت. فيالواقع منتظر بود جوابش چيزي توي همين مايهها باشد. راستش، اگر با بي طرفي به قضيه نگاه ميکرد، هيچ نميدانست که چه جواب ديگري ممکن بود بگيرد. ...
این داستان را به زبان اصلی اینجا بخوانید.