من و سهراب / نجف دریابندری
صبح ساعت هشت پشت ميز صبحانه مينشينم. سهراب شير تليت مفصلي با «کورنفلکس» درست ميکند و ميخورد. باز هم درست ميکند ولي از عهدة تمام کردنش برنميآيد؛ باقي مانده را من ميخورم.
هوا ابري و خنک است. قرار است طرفهاي ظهر فرانتس ما را با خودش به يک کشتي ببرد که جماعتي را براي گردش روي رود دانوب ميبرد و برميگرداند. فرانتس در يک دستة ارکستر روي کشتي ترومپت ميزند.
کنار پنجرة اتاق نهارخوري ميز تحرير کوچکي هست که يک خروار مجلة آلماني رويش تلنبار شده. فرانتس معتقد است که آشفتگي اين مجلهها نظم خاصي دارد که بايد حفظ شود؛ ولي او را راضي کردهايم که به اندازة جاي يک کتاب و دفتر و دو تا دست و آرنج وسط ميز جا باز کنيم، براي اين که من بساط کارم را آنجا پهن کنم. خيال دارم «سرباز خوب، شويک» نوشتة نويسندة چک «ياروسلاوهاشک» را ترجمه کنم. اسمش را گذاشتهام «سرباز دلاور شويک». اين همان کتابي است که ...