من و سهراب / نجف دریابندری

 

صبح ساعت هشت پشت ميز صبحانه مي‌نشينم. سهراب شير تليت مفصلي با «کورن‌فلکس» درست مي‌کند و مي‌خورد. باز هم درست مي‌کند ولي از عهدة تمام کردنش برنمي‌آيد؛ باقي مانده را من مي‌خورم.
هوا ابري و خنک است. قرار است طرف‌هاي ظهر فرانتس ما را با خودش به يک کشتي ببرد که جماعتي را براي گردش روي رود دانوب مي‌برد و برمي‌گرداند. فرانتس در يک دستة ارکستر روي کشتي ترومپت مي‌زند.
کنار پنجرة اتاق نهارخوري ميز تحرير کوچکي هست که يک خروار مجلة آلماني رويش تلنبار شده. فرانتس معتقد است که آشفتگي اين مجله‌ها نظم خاصي دارد که بايد حفظ شود؛ ولي او را راضي کرده‌ايم که به اندازة جاي يک کتاب و دفتر و دو تا دست و آرنج وسط ميز جا باز کنيم، براي اين که من بساط کارم را آن‌جا پهن کنم. خيال دارم «سرباز خوب، شويک» نوشتة نويسندة چک‌ «ياروسلاو‌هاشک» را ترجمه کنم. اسمش را گذاشته‌ام «سرباز دلاور شويک». اين همان کتابي است که  ...

ادامه نوشته

پل معلق / آلیس مونرو / مژده‌ دقیقی

زن، یک بار ترکَش کرده بود. دلیل اصلی‌اش خیلی پیش پا افتاده بود: با چند خلاف‌کار جوان (خودش اسمشان را گذاشته بود «اراذل»)، دست به یکی کرده و کیک زنجبیلی او را لمبانده بودند! کیک را تازه پخته بود و می‌خواست بعد از جلسه‌ی آن روز عصر، با آن از مهمان‌ها پذیرایی کند.بی آن که توجّه کسی را جلب کند، دست کم توجّه نیل و آن اراذل را، از خانه آمده بود بیرون و رفته بود نشسته بود توی یک ایست‌گاه سرپوشیده در خیابان اصلی، که اتوبوس‌های شهری، روزی دو بار آن جا توقّف می‌کردند. تا آن موقع، نرفته بود آن تو و باید یکی دو ساعت معطّل می‌شد.نشست و همه‌ی چیزهایی را که روی دیوارهای چوبی نوشته یا حک کرده بودند، خواند: «حروف اختصاریِ مختلف، هم‌دیگر را تا ابد دوست داشتند؛ لاری جی حالش خراب بود؛ دانک کالتیس اُبنه‌ای بود، همین طور آقای گارنر (مت)؛ زر زیادی نزن! دار و دسته‌ی اچ دبلیو رییس است، کوین اس کارش ساخته است؛ آماندا دبلیو خوش‌گل و مامانی است و کاش او را نمی‌انداختند زندان، چون دلم خیلی برایش تنگ می‌شود؛ وی پی مال من است؛ خانم‌های محترم باید بنشینند این جا و این حرف‌های رکیک تهوّع‌آور را که شماها می‌نویسید، بخوانند؛ گور پدرشان!»  ...

ادامه نوشته

یادداشتی از منیره ترکمنی آذر بر مجموعه«با شیرینی وارد می شویم»

در هیاهوی اتوبوس ناگهان صدای مرد میان­سال که کمی هم ضعیف بود به گوش می­رسد: "خدیجه.." و چون در آن شلوغی صدا به صدا نمی­رسد لذا بقیه با صدای بلند­تر صدا می‌کنند: "خدیجه خانم"، که بالاخره صدای خانم می‌آید:"بله، اینجا هستم" صدای " خوووب"گفتن مرد، کاملا محسوس است و بلند به همراه آهی که از روی آرامش چاشنی آن می‌شود؛ و من به دخترم گفتم: "روزی که عاشق زنم شدم!" این عنوان داستانی ازکتاب«با شیرینی وارد می شویم» فریبا حاج دایی است. کتابی با داستانهای کوتاه اما نه مینی مال، با موضوع های متفاوت. هرکدام برش­هایی کوتاه از زندگی روزمره که نویسنده با دقت و ظرافت آن­ها را به رشته تحریر درآورده و در هریک حقیقتی را فرارویمان قرار داده است. مثلاً بیشتر اوقات حوادث به وجود آمده اختیاری نیست بل سوءبرداشتها و سوءتفاهم ها و... آنها را به وجود می آورد و این موضوع در داستان " نان سنگک " چه زیبا و دقیق به رشته تحریر کشیده شده است. تفاوت فرهنگ ها، سوءبرداشت­ از رفتارها و مسائلی از این دست که شاید کمتر کسی - به جز کارشناسان مرتبط - به آن توجه کرده­اند جان مایه داستان­­ می­شود. داستان در عین اینکه برشی از زندگی است، ...

ادامه نوشته