یادداشت فریبا حاجدایی بر داستان«گناه» اثر آلاحمد
داستان«گناه» اثر جلال آلاحمد از مجموعهی«سه تار» را با این هیهات که ای کاش نویسنده مضمونی به این حد بکر و بدیع را اینگونه عجولانه نمیپروراند به زمین میگذارم و آن هیهات مرا به نوشتنِ این مقال میکشاند. موضوع یک اثرِ ادبی، هرچه باشد، نخستین و شاید مهمترین عاملی است که نظر مخاطب را جلب میکند و تعیینکنندهی چگونگی انتقال پیام نویسنده به مخاطب نیز است. هیچ اثری در خلاء تاریخی و اجتماعی نوشته نشده و هر اثرِ نیرومندی شناسنامهای دارد و تاریخ و محلِ تولدی؛ که حتی از ذهنیترین، سورآلیستیترین و مدرنترین آثار هم نمیتوان حذف کرد. آدمهای داستانی هر نویسنده به قول میلان کوندرا در واقع امکاناتِ تحقق نیافتهی خودِ او هستند و شاید برای همین است که کوندرا میگوید: «من از تمام آدمهایِ داستانیام میترسم و در همان حال دوستشان دارم؛ آنها هر کدام از مرزی گذر کردهاند، که من فقط آن را دور زدهام.» داستانِ«گناه» آلاحمد همین جنم داستان است و یادآورِ این است که میشود خصوصيترين و پنهانيترين احساسها و مناسبات فردي خود را، بي هيچ ملاحظهاي، فاش کرد. این داستانِ ساده و چند صفحهای ما را با وسوسههایِ درونی دخترکی دوازده سیزده ساله آشنا میسازد که...