یادداشت فریبا حاج­دایی بر داستان«گناه» اثر آل­احمد

داستان«گناه» اثر جلال آل‌احمد از مجموعه‌ی«سه تار» را با این هیهات که ای کاش نویسنده مضمونی به این حد بکر و بدیع را این‌گونه عجولانه نمی‌پروراند به زمین می‌گذارم و آن هیهات مرا به نوشتنِ این مقال می‌کشاند. موضوع یک اثرِ ادبی، هرچه باشد، نخستین و شاید مهم‌ترین عاملی است که نظر مخاطب را جلب می‌کند و تعیین‌کننده‌ی چگونگی انتقال پیام نویسنده به مخاطب نیز است. هیچ اثری در خلاء تاریخی و اجتماعی نوشته نشده و هر اثرِ نیرومندی شناسنامه‌ای دارد و تاریخ و محلِ تولدی؛ که حتی از ذهنی‌ترین، سورآلیستی‌ترین و مدرن‌ترین آثار هم نمی‌توان حذف کرد. آدم‌های داستانی هر نویسنده به قول میلان کوندرا در واقع امکاناتِ تحقق نیافته‌ی خودِ او هستند و شاید برای همین است که کوندرا می‌گوید: «من از تمام آدم‌هایِ داستانی‌ام می‌ترسم و در همان حال دوست‌شان دارم؛ آن‌ها هر کدام از مرزی گذر کرده‌اند، که من فقط آن را دور زده‌ام.» داستانِ«گناه» آل‌احمد همین جنم داستان است و یادآورِ این است که می‌شود خصوصي‌ترين و پنهاني‌ترين احساس‌ها و مناسبات فردي خود را، بي هيچ ملاحظه‌اي، فاش کرد. این داستانِ ساده و چند صفحه‌ای ما را با وسوسه‌هایِ درونی دخترکی دوازده سیزده ساله آشنا می‌سازد که...

ادامه نوشته

گناه / جلال آل احمد

شب روضه هفتگی مان بود.و من تا پشت بام خانه را آب و جارو کردم ورخت خواب ها را انداختم ، هوا تاریک شده بود.و مستعمعین روضه آمده بودند.حیاطمان که تابستان ها دورش را با قالی های کناره مان فرش می کردیم و گلدان ها را مرتب دور حوضش می چیدیم، داشت پرمی شد.من کارم که تمام می شد ، توی تاریکی لب بام می نشستم و حیاط را تماشا می کردم .وقتی تابستان بود و روضه را توی حیاط می خواندیم ، این عادت من بود.آن شب هم مدتی توی حیاط را تماشاکردم.طوری نشسته بودم که سر و بدنم در تاریکی بود و من در روشنی حیاط ، مردم را که یکی یکی می آمدند و سرجای همیشگی خودشان می نشستند، تماشا می کردم. خوب یادم مانده است.باز هم آن پیرمردی که وقتی گریه می کرد ، آدم خیال می کرد می خندد ، آمد و سرجای همیشگی اش ، پای صندلی روضه خوان نشست.

نقد داستان را به قلم فریبا حاج دایی اینجا بخوانید.

ادامه نوشته

زن عقدی/ ابیوسه نیکول / حسن ملکی

آیایی کمی‌وول خورد و و بعد پا شد نشست. نگاهی به ساعت شماطه دار ارزان قیمت روی صندلی کنار تخت انداخت. شش و ربع بود و بیرون تازه آفتاب زده بود؛ شهرک آفریقایی مزبور کم کم داشت بیدار می‌شد که زندگی از سر گیرد. نگهبانهای شب با جیغ و ویغ عصبانی خروس‌ها از خواب بیدار شده بودند و دفع الوظیفه، قفل دکان ها و خانه ها را به صدا درمی‌آورند تا هم خودشان و هم مخدومانشان، اگر آن نزدیکی ها بودند، از حسن انجام کار آنها مطمئن شوند. زن های روستایی، گرم یکه به دو و ولنگاری، لخ لخ کنان، از خیابان‌ها متاع به بازار می‌بردند.

ادامه نوشته

گربه سیاه/ ادگار آلن پو/ محمود سلطانیه

داستاني را كه مي‌خواهم به روي كاغذ بياورم هم بس حيرت‌انگيز است و هم بسيار متداول. انتظار باور آن را ندارم. انتظار باوري كه حتي حواس خود من نيز حاضر به گواهي آن نباشد، تنها يك ديوانگي‌ست، و من ديوانه نيستم. بي‌گمان خواب هم نمي‌بينم. من فردا خواهم مرد و امروز مي‌خواهم روح خود را آرامش بخشم. مي‌خواهم وقايع را بدون تفسير و چكيده بازگو كنم. وقايعي كه با گذشت هر لحظه‌اش به خود لرزيدم، عذاب ديدم و گامي به سوي نابودي برداشتم. با اين همه كوشش نخواهم كرد همه چيز را بي‌پرده بيان كنم. وقايعي كه جز نفرت و بيزاري برنمي‌انگيزد. البته ممكن است به نظر پاره‌اي بيش از آن‌كه وحشت‌آور باشد، شگرف بنمايد. شايد هم بعدها ذهنيتي پيدا شود و توهمات مرا پيش پا افتاده ارزيابي كند. ذهنيتي آرام‌تر، منطقي‌تر و بسيار ملايم‌تر از ذهنيت من. ذهنيتي كه چنين رويدادهايي را دهشتبار نيابد و آن‌را تنها ثمره يك سلسله عليت‌هاي معمولي و طبيعي ارزيابي كند.

ادامه نوشته

بعضي چيزها پايدار مي‎مانند/شروود آندرسن/ صفدر تقی زاده

حالا درست يك سالي است كه فكر نوشتن كتابي، مثل خوره به جانم افتاده است. هر شب كه به رختخواب مي‎روم، به اين كتاب فكر مي‎‏كنم و دائم به خودم مي‎گويم:«همين فردا دست به كار مي‎شوم.» آدم‎هايي كه قرار است در دل اين كتاب ظاهر شوند، دم به دم برابر چشم‎هايم به رقص در مي‎آيند. من اصلاًاهل شيكاگو هستم و شبها، كاميون‎ها از جاده‎اي كه رو به روي خانه ماست، با سروصداي عجيبي عبور مي‎كنند. كمي آن‎طرف‎تر، خط آهني است كه از سطح زمين اندكي بالاتر است و شب‎ها بعد از ساعت دوازده، قطارها با فواصل نسبتاً زياد از روي آن مي‎گذرند. پيش از آن كه به اين فكر بيفتم، در يكي از اين فواصل طولاني و آرام، مي‎خوابيدم، اما حالا كه فكر نوشتن كتاب به سرم زده است، بيدار مي‎مانم و همينطور با خودم حرف مي‎زنم.

ادامه نوشته

نقشبندان / هوشنگ گلشیری

وقتي رسيديم در خم رو‌به‌رو زني سوار بر دوچرخه می‌گذشت. هنوز هم می‌گذرد، با بالاتنه‌ای به خط مايل، پوشيده به بلوز آستين كوتاه سفيد. ركاب می‌زند و می‌رود و موهايش بر شانه‌ای كه رو به درياست باد می‌خورد و به جايي نگاه می‌كند كه بعد ديديم، وقتي كه زن ديگر نبود، خياباني كه به محاذات اسكله می‌رفت و بعد به چپ می‌پيچيد تا به جايي برسد كه هنوزهست، ‌اما نشد كه ببينيم. زن رفته بود. تقصير هيچ كدام‌مان نبود كه ديگر نديديمش، گرچه وقتي ديدم كه نيست فكر كردم كه شيرين به عمد نگذاشت. با‌این همه هنوز می‌بينمش كه گوشه‌ي بلوزش باد می‌خورد. شلوارش كتان مشكي بود. صندل ‌این پايش را هم مي‌بينم كه بند پشت پايش را نبسته است. پا می‌زند و صورتش را راست رو به باد گرفته است و می‌رود. يك لحظه كنار پياده رو‌ایستاديم تا شيرين پياده شود و سيگاري براي هر دوتامان بگيرد و من فقط فرصت كردم يك بارهم بالاتنه‌ي خم شده و سر برافراشته رو به بادش را با موهاي خرمايي بر متن آبي و آرام دريا ببينم. بعد وقتي به سر پيچ رسيديم يادمان رفت، چون با سوت كشتي به دريا نگاه كرديم. داشت پهلو می‌گرفت و مازيار و زهره روي عرشه دست به نرده ‌ایستاده بودند. دست تكان نمی‌دادند. بعد به صرافت زن افتادم كه ديدم خيابان تا آن‌جا كه پيچ می‌خورد خالي است.‌اما روي اسكله عده‌ای‌ ایستاده بودند و ماشين‌هاشان را به محاذات اسكله، سپر به سپر، پارك كرده بودند و مثل شيرين كه پياده شده بود دست تكان می‌دادند. خواستم به بهانه‌ی پارك كردن جلوتر بروم. شيرين گفت‌: «مگر نمی‌بيني كه جا نيست؟ همين جا باش ما حالا می‌آييم.»

نقد این داستان نوشته فریبا حاج دایی را اینجا بخوانید.

ادامه نوشته

روز آخر هدایت / بهرام بیضایی

عصر 7 آوريل 1951م و 18 فروردين 1330ايراني؛ پاريس
در عصر ابريِ دل‌گرفته، وقتي صادق هدايت، نويسندة چهل‌وهشت سالة ايراني، مقيم موقت پاريس، به سوي خانه‌اش در محلة هجدهم، كوچة شامپيونه، شماره 37 مكرر مي‌رود، دو مرد را مي‌بيند كه بيرون خانه‌اش منتظرش هستند. آن‌ها ازش مي‌پرسند كه آيا از ادارة پليس مي‌آيد، و آيا جواز اقامت پانزده روز بعدي را گرفته؟ آن‌ها با او در خيابان‌ها راه مي‌افتند و حرف مي‌زنند: رفتن پي تمديد اقامت، آن هم با خيالي كه تو داري! هدايت مي‌گويد: من خيالي ندارم! يكي‌شان مي‌خندد:البته كه نداري! خودكشي؟ اين‌جا پاريس است؛ و آن هم اول بهار!

ادامه نوشته

نويسنده‌ صبح‌ها يك‌ قاشق‌ شيرة‌ گل‌ مي‌نوشيد تا در حالت‌ جنيني‌ بنويسد/ حسن اصغری

نويسنده‌ اصلاً به‌ مردن‌ فكر نمي‌كرد و از شنيدن‌ واژة‌ مرگ‌ دچار تهوع‌ مي‌شد و دستش‌ را بلند مي‌كرد و عق‌ مي‌زد و به‌ گوينده‌ مي‌گفت‌: «نگو. بگو جنين‌.»
وقتي‌ پا به‌ اتاقش‌ گذاشتم‌، از پشت‌ ميز كارش‌ بلند شد و قبل‌ از بوسيدن ‌گونه‌ام‌، سه‌ سرفة‌ پياپي‌ در گلويش‌ شكست‌. شانه‌اش‌ را خم‌ كرد تا به‌ زمين‌ نگاه‌ كند اما خلطي‌ بالا نياورد. من‌ در حال‌ بوسيدن‌ گونة‌ او ياد شاه‌زاده‌اي‌ افتادم‌ كه ‌تا آخر داستانش‌، گاه‌ چنان‌ سرفه‌اي‌ در گلويش‌ مي‌شكست‌ كه‌ اول‌ شانة ‌خودش‌ و بعد شيشة‌ پنجرة‌ تالار و آويز چل‌چراغ‌ سقف‌ مي‌لرزيد و او خلط‌ خون‌آلود را تف‌ مي‌كرد به‌ چهرة‌ جدِ بزرگش‌ كه‌ توي‌ تابلوي‌ آويخته‌ به‌ ديوار تالار نشسته‌ بود و تمام‌ عمر به‌ او زُل‌زُل‌ نگاه‌ مي‌كرد. نويسنده‌ به‌ من‌ گفته‌ بود، هم‌ شاه‌زادة‌ داستان‌ و هم‌ جد بزرگش‌، سي‌سال‌ است‌ كه‌ در خواب‌ و بيداري ‌دارند به‌ او زُل‌ مي‌زنند و اشك‌ِ دروني‌ مي‌ريزند. مي‌گفت‌، گاه‌گاه‌ قطره‌هاي ‌اشك‌ِ دروني‌ آن‌دو را مي‌بيند كه‌ روي‌ گونه‌هاي‌ خودش‌ دارد مي‌غلتد كه ‌مجبور مي‌شود زيرلب‌ بگويد: «چرا روي‌ گونة‌ من‌؟»

ادامه نوشته

بقال خرزویل / نسیم خاکسار

پيرزن‌ و پيرمرد اتاق‌ خواب‌شان‌ بغل‌ اتاق‌ من‌ در طبقة‌ بالا بود، اما بيش‌تراوقات‌ در طبقة‌ پايين‌ مي‌نشستند. آن‌ها تا آخرين‌ برنامة‌ تلويزيون‌ را تماشامي‌كردند و بعد بالا مي‌آمدند. چهار ماهي‌ مي‌شد كه‌ اتاق‌ بالا را از آن‌ها اجاره‌كرده‌ بودم‌. آدم‌هاي‌ بي‌دردسري‌ بودند. پيرمرد كمي‌ فارسي‌ مي‌دانست‌. اين‌جادانش‌كده‌اي‌ براي‌ زبان‌هاي‌ شرقي‌ دارد كه‌ تركي‌ و عربي‌ و فارسي‌ درس‌مي‌دهد. اتاق‌ را توسط‌ همين‌ دانشكده‌ پيدا كرده‌ بودم‌. كساني‌ كه‌ دو سالي‌ دراين‌ دانشكده‌ درس‌ خوانده‌ بودند، براي‌ تمرين‌ زبان‌ اتاق‌هاي‌شان‌ را به‌مهاجران‌ ترك‌ و عرب‌ و ايراني‌ اجاره‌ مي‌دادند. البته‌ پيرمرد ديگر از سنش‌گذشته‌ بود كه‌ بخواهد تمرين‌ زبان‌ كند. اما بدش‌ نمي‌آمد همان‌ چندكلمه‌اي‌ راكه‌ از كتاب‌ گلستان‌ سعدي‌ ياد گرفته‌ بود از ياد نبرد.

ادامه نوشته

روگذر عابر پياده‌ / میتر الیاتی

ضربه‌اي‌ به ‌در خورد. سارا روي‌ صندلي‌ چرخيد طرف‌ صدا. زن‌ چاق ‌آبي‌پوش‌ كه‌ چهارچرخه‌اش‌ را مي‌آورد گفت‌ «سلام‌»، و آن‌ را هل‌ داد طرف‌ تخت‌ خالي‌ كنار پنجره‌. پرده‌ها را عقب‌ كشيد. ملافه‌هاي‌ به‌هم‌ ريخته‌ را از روي‌ تخت‌ جمع‌ كرد. ملافة‌ تاشده‌اي‌ رويش‌ انداخت‌.
ـ دخترته‌؟
ـ بله‌
ـ چيزي‌ خورده‌؟
ـ چه‌ مي‌دونم‌، قرصاي‌ اعصاب‌ منو.
ادامه نوشته

آقا جولو / ناصر تقوایی

1
دريا كه‌ نه‌ سبز است‌ نه‌ آبي‌، شهر را تا كمركش‌ كوه‌ها عقب‌ رانده‌ است‌. كف‌ سفيد موج‌هاي مد در آستان‌ اولين‌ خانه‌ها به‌ شن‌مي‌نشيند. از ديوارة‌ سنگي‌ «پسته‌» تا جلو بارانداز كه‌ ساية‌ پشت‌ ديوارش‌ اطراق‌گاه‌ حمال‌هاست‌ و راستة‌ دكان‌ها، تا كارگاه‌ صدف‌پاك‌كني‌، موج‌ها به‌ سدّ سنگي‌ مي‌كوبند و سربالا تف‌ مي‌كنند.
كوه‌هاي قهوه‌اي، تيره‌ و درهم‌ پشت‌سر شهر قوز كرده‌اند و آن‌سوي كفة‌ شني‌ كه‌ ديگر بوتة‌ خار شتري نمي‌بيني‌ رو به‌ دريا چرخ‌مي‌خورند و در آب‌ فروتر مي‌روند تا جايي‌كه‌ فقط‌ تخته‌ سنگ‌هاي سياه‌ پراكنده‌اي مي‌بيني‌ و كمي‌ دورتر چراغ‌ دريايي‌ روشن‌ وخاموش‌ مي‌شود. شب‌ها نور ماه‌ از پنجره‌هاي باز به‌داخل‌ اتاق‌ها مي‌تابد و روي آب‌ چراغ‌ دريايي‌ با هر بار روشني‌، نور سرخي‌قاطي‌ نور ماه‌ مي‌كند.

ادامه نوشته

خواب خون / بهرام صادقی

و اين را هم ناگفنه نگذارم كه ژ... عقيده داشت كه عاقبت كوتاه‌ترين داستان دنيا را او خواهد نوشت. اگرچه اكنون درست به ياد نمي آورم كه واقعاً مقصود خودش را چگونه بيان كرده بود و چه واژه هائي به كار برده بود، اما به صراحت بايد بگويم كه او در اين خيال بود كه كوتاهترين داستان دنيا را بنويسد.
احمقانه است؟ من صورت ژ را براي يك لحظه از پشت شيشه پنجره اتاقش كه در طبقه سوم عمارت نوسازي قرار داشت ديدم، با چشمهاي ملتهبي كه حتي اندكي به من خيره شد و دماغ و لبهايش كه روي شيشه پهن و قرمز شد و پس از آن در تاريكي بيجان دم غروب طرح صورت و هيكل او از پشت پنجره مثل رؤيائي دور و محو شد.

ادامه نوشته

The School/Donald Barthelme

Well, we had all these children out planting trees, see, because we figured that ... that was part of their education, to see how, you know, the root systems ... and also the sense of responsibility, taking care of things, being individually responsible. You know what I mean. And the trees all died. They were orange trees. I don’t know why they died, they just died. Something wrong with the soil possibly or maybe the stuff we got from the nursery wasn’t the best. We complained about it. So we’ve got thirty kids there, each kid had his or her own little tree to plant and we’ve got these thirty dead trees. All these kids looking at these little brown sticks, it was depressing.

ادامه نوشته