کابوس / فروغ فرخزاد
وقتي پرويز کوچولو نصف شب از خواب بيدار شد اتاق در ظلمت و سکوت فرو رفته بود و جز همهمۀ دريا که در دور دست بر ميخاست واز پنجره به درون اتاق نفوذ ميکرد صداي ديگري به گوش نميرسيد. در اولين لحظه حس کرد توي رختخواب خودش نيست. با دقت و کنجکاوي اطراف را نگريست و آنوقت ياد حرف پدرش افتاد که تمام طول راه مرتب ميگفت: ...
ادامه نوشته
+ نوشته شده در ساعت توسط داستان
|