My First Passport/ Orhan Pamuk

What does it mean to belong to a country

In 1959, when I was seven years old, my father went missing under mysterious circumstances; several weeks later, we received word that he was in Paris, living in a cheap hotel in Montparnasse. He was filling up the notebooks that he would later give to me, and from time to time, from the Café Dome, he’d spot Jean-Paul Sartre passing in the street. At first, my grandmother sent him money from Istanbul. My grandfather had made a fortune in railroads.

ادامه نوشته

جمال‌زاده پيشواي داستان‌نويسي ايران/ محمد بهارلو

 در آخرين سال‌هاي قرن شمسي گذشته «کميتة مليون ايراني» در برلن هر جمعه «شب‌نشيني» داشتند و گرد مي‌آمدند تا مقالاتي را که براي چاپ در نشريه کاوه مي‌نوشتند براي هم بخوانند. نخستين جنگ جهاني تازه پايان گرفته بود و در فعاليت‌هاي «کميتة مليون ايراني» و در لحن و جهت‌گيري نشرية کاوه تغييراتي حاصل شده بود. اعضاي «کميته» عبارت بودند از سيد حسن تقي‌زاده، محمد قزويني، محمدعلي جمال‌زاده، ابراهيم پورداود، کاظم‌زاده ايرانشهر، نصرالله جهانگير و چند تن ديگر. در يکي از شب‌ها وقتي نوبت به جمال‌زاده مي‌رسد تا نوشتة خود را در حضور جمع بخواند او نه يک «خطابه»، چنان‌که انتظار مي‌رفت، بلکه حکايت کوتاهي را مي‌خوانَد که «محض تفريح خاطر» نوشته بوده است. تقريباً همه اصحاب ادبيات در اين عقيده با هم مشترک‌اند که آن حکايت که با «بضاعت مزجات» و فارسي معمولي و متداول نوشته شده بود برگشت‌گاه تاريخ ادبيات معاصر ايران است. آن حکايت «فارسي شکر است» نام داشت. ...

ادامه نوشته

با«آزاد»ی سرودن/ محمد بهارلو

هميشه يكي هست كه خبر را بدهد. من ياد گرفته‌ام كه ديگر آماده باشم. اما هيچ‌وقت ‌نمي‌شود ضربه يا زَهرِ خبر را گرفت. ناگهان وارد مي‌شود، به شقيقه مي‌خورد يا به ستون فقرات يا به چفته‌هاي زانو. ديده‌ام كه در آدم‌هاي مختلف توفير مي‌كند. يكي چشم‌هايش سياهي مي‌رود، يكي گيج‌گيجي مي‌خورد، انگار كه قره‌مست يا پاتيل‌پاتيل باشد، و يكي هم هر كجا كه هست آرام سرجايش روي پنجه‌ها مي‌نشيند و به نقطه‌اي نامعلوم زل مي‌زند. بعضي‌ها را هم ديده‌ام كه با خودشان، گاهي، زيرلب مي‌گويند:«واي! واي!» من اين طوري‌ها نيستم. حالا هم نمي‌خوام، نمي‌توانم، وصف كنم. فقط مي‌دانم تحمل آهن، نه فولاد، مي‌خواهد. اما بايد آماده بود. دير يا زود اين چرخ به دست گردش زمانه از گردش مي‌ايستد، و آسياب به نوبت، و يكي هم بالاخره خبر ما را مي‌دهد. هر كسي بايد شراع را بكشد. ...

ادامه نوشته