راه دور / محمد بهارلو
زن گفت: «ميآييم، همين امروز فردا. خاطرت جمع باشد. اگر دست من بود تا حالا راهمان را کشیده بودیم آمده بودیم. گفتم که خانه نبود، اگر بود ميآمد. حميد هم خوب است... بچهها؟ نه. مدرسه تعطيل است. باز نشد که تعطيل بشود. همه جا دارد تعطیل میشود. هوا؟ گرم است... چی؟ ها. بله، هوای خودمان را داريم. پدربزرگ، همانطور است. ای. چه بگویم! نه، نه، طوریش نیست. همین نیم ساعت پیش... ها. نمیدانم به فکر کدامشان باشم. تو اين المسرات ويرش گرفته پياده راه میافتد تو کوچهها، میرود لب شط. نمیدانم والله. میرود ببيند چه خبر است... نه، به خرجش نمیرود. خودت میشناسيش که. دستش را میزند پر ِ کمرش میگويد ناخدا را تو طوفان میشود شناخت. هرچه ميگوييم پدربزرگ اينکه طوفان نيست. بعد همان حرفها... حرفهای هميشگی. من که زبانم مو درآورد. ميگويد موقعش رسيده که حضرت حجت ظهور کند. ميگويد اگر خداوند عالم سيصد و سيزده نفر بندۀ مؤمن ِ مقدس ِ شيعۀ خالص تو دنيا داشت حضرت ظهور ميکرد... چه بگويم والله. من که عقلم به جايی نميرسد...»