مگسی را کشتم/ حسین پناهی

مگسي را كشتم
نه به این جرم که حیوان پلیدی است، بد است

و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است

طفل معصوم به دور سر من میچرخید،

به خیالش قندم

یا که چون اغذیه ی مشهورش تا به این حد گندم!!!

ای دو صد نور به قبرش بارد؛

مگس خوبی بود...

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد،

مگسی را کشتم ...!

ادامه نوشته

روایت محمد بهارلو از«تابستان همان سال» اثر ناصر تقوایی

«تابستان همان‌سال‌» وصفي‌ است‌ از ياوه‌گردي‌ و مي‌نوشي‌ و عشق‌ورزي‌ و دل‌خستگي يك‌ مشت‌ كارگر بارانداز در فضايي‌ تلخ‌ و پُروحشت‌؛ فضايي‌ كه‌ آدم‌هايش‌ وحشت‌ آن‌ را قبول‌ ندارند، يا وانمود مي‌كنند كه‌ قبول‌ ندارند. راوي داستان‌ها، جز يكي‌ كه‌ داناي كُل‌ محدود است‌، جوان بلاتكليف‌ و سرگشته‌اي‌ است‌ كه‌ گاه‌ «سيفو» ناميده‌ مي‌شود و گاه‌ «عاشور» و گاه‌ «اسي‌»، كه‌ پاتوقش‌، «جاي‌ حسابي‌» او، خانة‌ عمومي‌ و كافة‌ مي‌فروشي‌ «گاراگين‌» است‌؛ آدمي‌ كه‌ وقتي‌ به‌ سفر، دريا، مي‌رود كسي‌ ـ به‌رغم انتظارش‌ ـ چشم‌ به‌راهش‌ نيست‌. او نمايندة‌ آن‌ نسلي‌ است‌ كه‌ براي شكست‌ ساخته‌ شده‌ است‌، در دورة‌ شكست‌ بار آمده‌ است‌، و دايم‌ بد مي‌آورد، زيرا «شانس‌» ندارد. اگرچه‌ زخمي‌ و ناآرام‌ است‌ و در برابر توهين‌ و تبعيض‌ واكنش‌ نشان‌ مي‌دهد، و اين‌ واكنش‌ اغلب‌ با «شهامت‌» توام‌ است‌، جز فاجعه‌ نصيبي‌ نمي‌برد.

ادامه نوشته

پنجره/ فروغ فرخزاد

یک پنجره برای دیدن

یک پنجره برای شنیدن

یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی

در انتهای خود به قلب زمین میرسد

و باز می شود بسوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ

یک پنجره که دستهای کوچک تنهایی را

از بخشش شبانه ی عطر ستاره های کردیم

سرشار می کند .

و می شود از آنجا

خورشید را به غربت گل های شمعدانی مهمان کرد

یک پنجره برای من کافیست. ...

ادامه نوشته

در گلستانه/سهراب سپهری

در گلستانه چه بوي علفي مي آمد!
من در اين آبادي‌، پي چيزي مي گشتم‌:
پي خوابي شايد،
پي نوري‌، ريگي‌، لبخندي‌.

ادامه نوشته

کدام پل/ گروس عبدالملکیان

دختران شهر 
به روستا فکر می کنند 
دختران روستا 
در آرزوی شهر می میرند 
مردان کوچک 
به آسایش مردان بزرگ فکر می کنند 
مردان بزرگ 
در آرزوی آرامش مردان کوچک 
می میرند 
کدام پل 
در کجای جهان 
شکسته است 
که هیچکس به خانه اش نمی رسد  
ادامه نوشته

Mr and Mrs Dove/Katherine Mansfield

Of course he knew - no man better - that he hadn't a ghost of a chance, he hadn't an earthly. The very idea of such a thing was preposterous. So preposterous that he'd perfectly understand it if her father - well, whatever her father chose to do he'd perfectly understand. In fact, nothing short of desperation, nothing short of the fact that this was positively his last day in England for God knows how long, would have screwed him up to it.

ادامه نوشته

A Perfect Day for Bananafish/J. D. Salinger

THERE WERE ninety-seven New York advertising men in the hotel, and, the way they were monopolizing the long-distance lines, the girl in 507 had to wait from noon till almost two-thirty to get her call through. She used the time, though. She read an article in a women's pocket-size magazine, called "Sex Is Fun-or Hell." She washed her comb and brush. She took the spot out of the skirt of her beige suit. She moved the button on her Saks blouse. She tweezed out two freshly surfaced hairs in her mole.

ادامه نوشته

آیدا در آینه/ احمد شاملو

لبانت
به ظرافت شعر
شهوانی ترین بوسه ها را به شرمی چنان مبدل می کند
که جاندار غار نشین از آن سود می جوید
تا به صورت انسان درآید
ادامه نوشته

Araby/James Joyce

North Richmond Street, being blind, was a quiet street except at the hour when the Christian Brothers' School set the boys free. An uninhabited house of two storeys stood at the blind end, detached from its neighbours in a square ground. The other houses of the street, conscious of decent lives within them, gazed at one another with brown imperturbable faces.

 

ادامه نوشته

گرگ/ گروس عبدالملکیان

گرگ، شنگول را خورده است
گرگ
منگول را تکه تکه می کند
بلند شو پسرم!
این قصه برای نخوابیدن است 

مادام بوآری و گوستاو فلوبر/ هنری جیمز/ رامین مستقیم

... مادام بوآری کمالی دارد که نه تنها بر آن مُهر بی‌عیبی حک می‌کند، بلکه آن اثر را آفریده‌ای بی‌نظیر می‌سازد. اثر با اعتماد به نفسی دست نیافتنی هم هیجان می‌بخشد و هم به قضاوت قالب می‌دهد. برای آنکه نه تنها با كمترين كلمات به امور پالوده و متعالی به كمالي دست نيافتني می‌پردازد؛ بلکه به حد کافی عناصرِ مبتذل را به شکل بی‌نقصی عرضه می‌کند. شکل (Form) فی‌نفسه به اندازه و همسنگِ ماهیتِِ موضوع و ایده ي داستان جانداراست و با این همه آنقدر این شکل و آن محتوا با هم چفت و بست شده‌اند که زندگی تفکیک ناپذیری دارند و در هیچ لحظه‌ای نمی‌توان آنها را از هم جدا ساخت . به‌راستی جالب است ـ آن کلِ جمع و جور و بی‌همتا از اجزاء. این اثر کلاسیک است زیرا امورِ زندگی در ترازی آرمانی عرضه می‌شوند و زیرا نشان می‌دهد که در این امور عادی زیبایی ابدی نهفته است. زنِ جوان زیبایی که از لحاظ اجتماعی و اخلاقی در بیغوله‌ای زندگی می‌کند و نادان، احمق ، سر به هوا و بدبخت است، دو عاشق می‌گیرد که يكي پس از ديگري او را رها مي كنندو او هم در هنگامه ي سرگردانی و حیرت ، فرزند و شوهرش را و همه چیز زندگی‌اش رها می کند و در ژرفای دورویی، قرض و یأس فرو می‌رود و به نقطه‌ای می‌رسد که صحنه‌ای است به خودی خود کوچک از شرارت‌های حقیرش، و مصیبتی ترحم‌انگیز در پایان...

ادامه نوشته

The Killers/Ernest Hemingway

The door of Henry’s lunch-room opened and two men came in. They sat down at the counter.
‘What’s yours?’ George asked them.
‘I don’t know,’ one of the men said. ‘What do you want to eat, Al?’
‘I don’t know,’ said Al. ‘I don’t know what I want to eat.’
Outside it was getting dark. The street light came on outside the window. The two men at the counter read the menu. From the other end of the counter Nick Adams watched them. He had been talking to George when they came in.

ادامه نوشته