فاتحه ای برای پاپ

 

به گزارش خبرنگار مهر، انتشارات آسمون‌ریسمون به مدیریت حامد صالحی مدتی کوتاه است که پا به عرصه نشر گذاشته. این انتشارات با انتشارِ چهار کتاب: «تنِ سبزِ سلیمان»، «فاتحه‌ای برای پاپ»، «تکه‌های مرتعش جاندار از ایران» و «پرونیرا» به دبیریِ آرش آذرپناه فعالیت خود را آغاز کرد. در برنامۀ این انتشارات سه عنوان در دست انتشار هم به چشم می‌خورد که به زودی به پیشخان می‌آید؛ کتاب‌های «نگاهِ مادر» و «شهرِ خون رنگ» هر دو ترجمۀ رامین مستقیم و کتاب «شهرِ یک داستان؛ بررسی یک سده داستان شهری در ایران».

اینجا اما به سراغ کتابِ «فاتحه‌ای برای پاپ» نوشتۀ خانم فریبا حاج‌دایی رفته‌ایم. فریبا حاج‌دایی دانش‌آموختۀ ادبیات‌انگلیسی است و کار خود را به‌عنوان نویسنده با کتابِ: «با شیرینی وارد می‌شویم» آغاز کرد و با «تُرنج قالی» ادامه داد. از حاج‌دایی نقدِ فیلم‌، رمان و داستان نیز در مجله‌ها و هفته‌نامه و روزنامه‌های معتبر منتشر شده است. او سالیانی نیز گردانندۀ تارنمای «دیباچه» بوده است. گفت‌وگو با حاج دایی در پیرامون کتاب «فاتحه‌ای برای پاپ» را در ادامه خواهید خواند:

در کتاب اخیرتان «فاتحه‏‌ای برای پاپ» مخاطب با داستان‌هایی اجتماعی مواجه است. اَمری که این روزها چندان در ادبیات به‌اصطلاح آپارتمانی و خنثی شاهدش نیستیم این تعهد به‌عنوانِ یک نویسنده از کجا سَرچشمه می‌گیرد؟

بسیاری از مردم کلمه «متعهد» را با سیاست تداعی و مربوط می‏‌کنند و نویسنده‌‏ای را متعهد می‌‏دانند که برچسبِ عقیده‏‌ای به پیشانی‏‌اش خورده باشد. من اما به دو چیز متعهدم؛ خودم و ادبیات. و همیشه به‬ این‬ نکته توجه دارم که عقیده، فقط عقیده است. برای همین امکان تغییرش هم هست. به همین دلیل هیچگاه چیزی به نام عقیده را در بازده هنری خود دخالت نمی‏‌دهم. ولی چون به خود و وجدان خود پایبندم آزادیِ تخیل و رؤیا را، که به‌طورِ‬ قطع از طرف محیط و شرایط محیطی بر من وارد شده، نگه می‌‏دارم.

بسیاری از مردم کلمه «متعهد» را با سیاست تداعی و مربوط می‏‌کنند و نویسنده‌‏ای را متعهد می‌‏دانند که برچسبِ عقیده‏‌ای به پیشانی‏‌اش خورده باشد. من اما به دو چیز متعهدم؛ خودم و ادبیاتمن شیفته برابری هستم اما برابری در نظرم به معنای یک‌شکل و یک‌سان شدن نیست. خدا را شکر که مردان با زنان، و مردان با مردان دیگر و زنان با زنان دیگر تفاوت دارند. در واقع جامعه اتحادی است از تضادهای مکمل که حاصلش فرهنگ و آفرینشی نو است. من کتاب زیاد خوانده و می‏‌خوانم. اصلاً عمرم در میان کتاب‌ها گذشته. آدم حساسی هم هستم و شاخک‏‌های محیطی‌‏ام هم به شدت کار می‌‏کند و پاسخگوی محیطم هستم. البته بگویم عنوان نویسنده حرفه‌‏ای به من نمی‌‏برازد. چون ساعت کار یا ساعت نوشتن ندارم. اما همیشه می‌نویسم؛ در ذهنم و در هرجا، خواه آشپزخانه باشد و خواه به هنگام رانندگی. با هر اتفاقی و در هر صبحِ نویی قطعاً تازه می‌‏شوم و عکس‏‌العملی دیگرگونه نسبت به خود و محیطم خواهم داشت.

به نظر می‌آید آدم‌‏های داستان‏‌های این مجموعه تنها هستند. از مردِ گریسیِ «بنویس بیرونم کردند» گرفته تا شیرینِ «خانه‌‏ای برای شیرین» و یا فریبایِ «یک دکتر رفتن ساده». دلیل این اَمر به انتخاب داستان برای این مجموعه برمی‏‌گردد یا به نوع نگاه شما به جامعه و پیرامون‏تان بستگی دارد؟

حتم داشته باشید ربطی به انتخاب داستان برای مجموعه ندارد. چون من به وحدت موضوعی در یک مجموعه داستان معتقد نیستم. نامش با خودش است؛ مجموعه داستان. و به نظرم این به معنای استقلال هر تک داستان است. البته داریم مجموعه داستان‌‏هایی که قرار است به‌نوعی شبیه به نوول یا نوولا عمل کنند که آن مبحث‏ش جداست. اما تنهایی آدم‌‏ها. در داستانِ بنویس بیرونم کردند زندگی مردی را می‏‌خوانیم که دیگر میان‌سال هم نیست و دارد آرام‌آرام پا به دوران کهن‌سالی خود می‏‌گذارد.

داستان چگونه تعریف می‌‏شود؟ از زبان نویسنده‌‏ای که مرد به او مراجعه کرده و خواسته به گوش دیگران برساند چه به او گذشته است. داستان دوصدایی است. صدای مرد و صدای نویسنده مستأصل که نمی‌‏داند توانسته صدا را منتقل کند یا نه! او نمی‌‏داند چقدر از ذهنیت خود را به داستان وارد کرده و اصلاً مطمئن نیست که به‌قولِ مولوی چقدر از ظن خود یار مرد شده و چقدر تنهایی و بی‏‌کسی مرد را در تهرانی که نه برای دختران امن بوده و هست و نه پسران توانسته بیان کند. این داستان متأثرم می‏‌کند. چون قصۀ همه ما آدم‏‌هایی است که بدانیم و ندانیم لِه می‏‌کنیم و لِه می‏‌شویم.

من شیفته برابری هستم اما برابری در نظرم به معنای یک‌شکل و یک‌سان شدن نیست. خدا را شکر که مردان با زنان، و مردان با مردان دیگر و زنان با زنان دیگر تفاوت دارند. در واقع جامعه اتحادی است از تضادهای مکمل که حاصلش فرهنگ و آفرینشی نو استخانه‌‏ای برای شیرین شرح ماجرای دختری است که از سوی خانواده و به‌خصوص پدرِ به‌زَعمِ دختر بی‏‬ عرضه‏‌اش، هیچ پناهگاهی برای خودش متصور نیست. پس می‌‏رود داستان زندگی خودش را خود رقم بزند و در این جامعهُ سوداگر، خود سوداگر بزرگی از کار درمی‏‌آید. یک دکتر رفتن ساده داستانی چند مضمونی است. که یکی از مضمون‏‌هایش رفتار خودسرانه و پولکی منشی‏‌های مطب دکترها قبلاً در داستانِ دختر از ایران از داستان‏‌های مجموعه «با شیرینی وارد می‏‌شویم» تکرار شده. ولی قضایا فقط به‬ این‌‬ ختم نمی‌‏شود و بهتر است خواننده خودِ داستان را بخواند. فقط به اشاره بگویم که با نام خودم، در داستان حضور دارم و چه‏‌ها که به خود نسبت نداده‏‌ام! مثلِ خودزنی مادری که گاهی آن‌قدر از دست فرزندش کلافه می‌‏شود که خود را، زدن که چه عرض کنم، می‏‌کوبد.

شما خیلی حرفه‌‏ای و خونسرد توانسته‌‏اید در داستان‌هایی که گاه بسیار کوتاه هم هستند موقعیت‏‌هایی خاص خلق کنید. و شخصیت‏‌های داستان را در آن موقعیت قرار دهید و منتظر واکنش آن‌ها باشید. بدون آنکه در کنش‌‏ها و واکنش‌‏های آن‌ها رَدپایِ شما به‌عنوانِ نویسنده مشهود باشد و بدون اینکه قضاوت کنید مخاطب را به دیدن دعوت کنید. به‌عنوانِ نمونه می‌توان به دو داستانِ «قاتل زنجیره‌‏ای مورچه‏‌ها» و «نان سنگک» اشاره کرد. چگونه توانستید به‌این‌مهم دست پیدا کنید؟

آدم‌ها با دو نوع نگاه دنیا را نظاره می‏‌کنند: نگاه قضاوت‏گر و نگاه مشاهده‏‌گر. گمان می‏‌کنم من از آدم‌‏های نوع دوم هستم و همیشه در حال مشاهده هستم؛ بی‌هیچ قضاوتی. و طبیعی است که این خصوصیت در داستان‌‏هایم هم منعکس شود. قضاوت را اغلبِ مردم حق اولیه خود می‌‏دانند و فکر می‏‌کنند در این راه و روش و ساختارِ «رقابتی» ِ زندگی امروز، زندگی کردن بدون قضاوت ممکن نیست. حال آنکه حقیقت وجودیِ انسان از فرهنگ و عقیده و باورها و نفوذ سخت آن‌ها بر روی یکایک افراد جداست، و اصلاً چیز دیگری است.

«بیجه» را احتمالاً به خاطر دارید؛ متهم اصلی جنایات پاکدشت در ماجرای قتل کودکان در اطراف تهران را می‏‌گویم. بیجه قبل از اعدام و به هنگام خروج از خودروی پلیس در محل اجرای حکم، از سوی کودکی که برادر یکی از مقتولان بود با چاقو زخمی می‌‏شود. شنیدید؟ یک کودک او را زخمی کرد. اینکه بیجه چه کرد و چرا بیجه شد یک مسئله است و اینکه ما چه کرده‌‏ایم که کودکی، ولو به انتقام، چاقو به دست بگیرد مسئله‌‏ای دیگر؛ که اهمیت آن به‌هیچ‌عنوان از اولی کمتر نیست. عکس‌‏ها و فیلم‏‌هایی را که از اعدام در ملأعام هست یک بار دیگر نگاه کنید و ببینید چه تعداد کودک، سوار بر دوشِ پدران‏شان تماشاگر صحنه اعدام هستند و لطفاً فقط برای یک لحظه هم شده با این کودکان به خانه برگردید و سعی کنید بفهمید بعد از ماجرا چه ممکن است در ذهن کودک بگذرد.

و داستان «نان سنگک» برمی‏‌گردد به مقوله منحوس تجاوز. اگر قضاوت‏گر بودم بیشتر از هر کس دیگری متجاوز را لعنت می‏‌کردم ولی خواستم ببینم و ببینید احتمالاتی را که در ذهن او گذشته چه بوده و چه چیز او را به اینجا کشانده تا دست به‌این‌عمل شنیع بزند. ناگفته نگذارم که تخته‌پرش این داستان در ذهن من مربوط به خبرِ روزنامه‌ای بود که اتفاقی خواندم و چند سال قبل در یکی از شهرستان‏‌ها رخ داده بود. شاگرد یک نانوایی به خوابگاه دختران دانشگاه آزاد رفت تا به یکی از دختران تجاوز به عنف کند.

بعضی از داستان‌‏ها حالت روایی و سرگذشتی دارند. آیا از روایت بیرونی استفاده کرده‌‏اید؟

هم بلی و هم خیر. «بلی» چون ماده خام بیشتر داستان‏‌های یک نویسنده از اطرافش گرفته می‌‏شود و می‏‌تواند شرح زندگی فردی از افراد دوروبَرش باشد و «نه» چون به‌طور تمام‌وکمال از یک یا چند فرد خاص گرفته نمی‏‌شود و هر آدم داستانی می‏‌تواند مجموع جامع مشخصات تمامی آدم‏‌های مرده و زنده اطراف نویسنده را داشته باشد و به عبارتی از هریک کمی تا قسمتی را وام گرفته باشد. و البته به یاد داشته باشیم که همه این‌ها از ذهن نویسنده گذر کرده و خود رنگ و بوی دیگری را هم گرفته است. راستش من فکر می‌کنم هر اثری که انسان می‏‌آفریند نوعی مائده زمینی با چاشنی علم غیب است، و کتاب رویایی است که نویسنده، خواننده را در آن شرکت می‌‏دهد.

در داستان‏‌های شما مخاطب هم با داستان‏‌های خوبی از لحاظ ساختاری و ادبی طرف است و هم داستان‌‏ها از لحاظ محتوای اجتماعی و انتقادی قابل توجهند. چگونه به‌این‌تعادل در داستان رسیدید؟

اینکه چطور به‌قولِ شما به‌این‌تعادل رسیدم تا آنجا که می‏‌دانم دانسته و از سر آگاهی در لحظه نیست و لابد به ناخودآگاه من و زمان درازی برمی‌گردد که گذاشته‌‏ام تا به خودِ امر نوشتن برسم. زمانی اصلاً به نوشتن فکر نمی‏‌کردم ولی تا دل‌تان بخواهد می‏‌خواندم. یک روز دیدم در آنچه می‏‌خوانم همیشه چیزی کم است و بعد به اینجا رسیدم چطور است کمبودها را خودم برای خودم توی آن متن‌‏ها اضافه کنم و بعد یواش‌یواش دیدم چیزهایی می‌‏نویسم کاملاً مستقل از متن اولیه و آهسته‌‬ آهسته داستان‏‌های خودم با پردازش و ویرایش‏ خودم سَر بَرآوردند و من و داستان‏‌هایم شدیم این‌که الان هستیم.

شما در همین مجموعه از «مهندس سبیلو و زنش» گرفته که به مهاجرت می‌پردازد‬ تا «بنویس بیرونم کردند» که به‌نوعی به کودکان کار اختصاص‬ دارد‬ و باقی داستان‌‏ها در هر کدام به «مسئله» ‏ای پرداخته‏‌اید. آیا در باقی کارهاتان هم همین نگاه را دنبال کرده‌‏اید؟

منظورتان این است که از واقعیت بیرون از خودم الهام می‏‌گیرم؟ طبیعی است. کودکِ کار محروم است. کودکی، فرصت یادگیری، و حتی کرامت انسانی از او دریغ می‏‌شود و تضمینی برای رشد جسمی و روانی‏ش هم نیست. این یک واقعیت بیرونی است. واقعیت بیرونی دیگر این است که مردم معمولاً به دلیل فقر، بیماری، مسائل سیاسی، کمبود غذا، بلایای طبیعی، جنگ، بیکاری و کمبودِ امنیت مهاجرت می‌کنند و گاهی هم برای امکانات بهداشتی بیشتر، آموزش بهتر، درآمد بیشتر، مسکن بهتر و آزادی‌های سیاسی بهتر.

آدم‌ها با دو نوع نگاه دنیا را نظاره می‏‌کنند: نگاه قضاوت‏گر و نگاه مشاهده‏‌گر. گمان می‏‌کنم من از آدم‌‏های نوع دوم هستم و همیشه در حال مشاهده هستم؛ بی‌هیچ قضاوتیدر جهان داستان اگر نویسنده‌‏ای موفق عمل کند واقعیت بیرونی تبدیل به واقعیت داستانی می‏‌شود. جدای از تکنیک‏‌ها و راهکارهایی که هر نویسنده‌‏ای به‌کار می‌‏گیرد تا به‌این‌مهم برسد، فرق اصلی این دو واقعیت برای من در این است که اغلب واقعیت بیرونی را بی‌چون‌وچرا می‌‏پذیریم و طبیعی می‏‌پنداریم و به خود می‌گوئیم چنین است رسم سرای درشت. ولی واقعیت داستانی اگر خوب پرورانده شود می‏‌تواند در ذهن خواننده‏‌اش مبدل به عنصری مزاحم و قلقلک ‏دهنده شود تا او وضع موجود را زیر سوال ببرد و از خود بپرسد یعنی نمی‌‏شد اوضاع جور دیگری باشد! داستان خوب داستانی است که پاسخ نمی‌‏دهد و سوال مطرح می‏‌کند و این جنم داستانی است که سعی در نوشتن‏ش دارم.

برنامه خاصی برای نوشتن دارید؟

به نشستن و نوشتن هر روزی و زورکی اعتقادی ندارم. یا لااقل من آن آدم صبوری نیستم که از روی ساعت و تقویم آرام و صبور کارش را پیش می‌‏برد. اساسِ کار من بر تب نوشتن است که وقتی می‏‌گیرد تا به انجامی نرسد و کار خلاقانه‏‌اش قوام نگیرد دست از سر صاحب اثر برنمی‌‏دارد.

کار دیگری در دست انتشار دارید؟

بگذارید کار که آمد خودش جار بزند: «آی آمدم.»

معرفی کتاب«ترنج قالی»

 

مجموعه‌داستان «ترنج قالی» نوشته فریبا حاج‌دایی است که پیش از این از او مجموعه‌ی «با شیرینی وارد می‌شویم» را خوانده‌ایم. هر دو مجموعه از سوی‌ انتشاراتِ فراسخن به چاپ رسیده و به بازار عرضه شده‌اند. ترنج قالی ۱۱۰ صفحه دارد و حاوی‌ ۱۹ داستان و داستانک است. یکی از داستان‌های کتاب را می‌توان داستانِ بلندِ کوتاه نامید و در همان حال کتاب از  فلش‌فیکشن هم بی‌بهره نیست. این کتاب‌ ۷۵۰۰ تومانی در آبان‌ماه به بازار نشر وارد شده است. نویسنده‌ی این کتاب سابقه‌ی همکاری طولانی‌مدت با روزنامه‌ها و مجله‌های مختلف از جمله مجله‌های گلستانه و رودکی داشته و از او نقد و معرفی‌ کتاب و مقاله‌هایِ مختلف کم نخوانده‌ایم. او اجتماعی‌نویسی است که همدردی با زن، کودک، محیط‌زیست و حیوانات در نوشته‌هایش موج می‌زند. داستان‌های حاج‌دایی را نمی‌توان بخوان و دررو خواند. وقتی داستان تمام می‌شود تازه کارِ خواننده شروع می‌شود تا ببیند در پسِ تمامیِ تعلیق‌هایِ داستان که مهارِ او را در دست گرفته بود نویسنده چه به او گفته و چطور تارهای‌ روح و عقلش را مرتعش کرده است! چطور این آدم‌هایی که شبیهِ آدم‌هایِ اطراف او هستند و به ظاهر همان کارهایی را انجام می‌دهند که ازشان انتظار می‌رود توانسته‌اند در دلِ خواننده بمبِ ساعتی منفجر کنند تا او چشم‌ها را بشوید و طوری دیگر ببیند. ترنج قالی مجموعه‌داستانی است که هیچ ربطی به بافت یک قالی ندارد اما نویسنده فرشِ سرنوشتِ آدم‌های‌ داستانی‌اش را می‌بافد. داستان‌نویسِ آن، فریبا حاج‌دایی، به موضوعاتِ زن در خانواده، اجتماع، کودکی و آزردگی به جا مانده از آن در خودآگاه و ناخودآگاهِ آدمی‌زاده از دیدی تازه می‌پردازد. سرخوردگی از عشق و بهایِ عاشقِ واقعی بودن هم مایه‌‌های داستانیِ این مجموعه‌ را تشکیل می‌دهد. اگر می‌خواهید در درونِ ذهنِ زنی که وانهاده شده و معشوق او را به نفع عرف و هنجارهای پسندیده رها می‌کند داخل شوید داستان«تامارا» را بخوانید. البته باید یادآور شد این داستان این هست و همه فقط این نیست. و اگر ریشه‌ی اختلاف‌های مادر و دختر و تناقضات زندگی همشیره‌ها برای‌تان جالب است داستان«ترنج قالی» می‌تواند پاسخ‌گوی شما باشد. این دو داستان و بسیاری داستان‌های دیگر‌ از جمله«قضیه‌ی ما و آذر خانم» به مسئله‌ی جدیِ زن علیهِ زن می‌پردازد و این معضلی است که کمتر به آن پرداخته شده است. یک آدم در تمامیِ زندگی‌اش همان نمی‌ماند که بود و شاید از همین منظر است که حاج‌دایی در دو داستان از یک آدم می‌گوید و حتی نام او را دو نام مختلف انتخاب می‌کند. مخاطبان این کتاب«و امروز» و «نمی‌دانم تو بگو را» خوش داشته‌اند. حاج‌دایی در این دو داستان با انتخابِ دو نگاه و زاویه‌ی دید نشان می‌دهد برداشتِ ما آدمیان از دیگری می‌تواند چقدر متفاوت باشد. «قلعه‌ی من کجاست» جست‌وجویِ هویت برای زنی را می‌کاود که در مسیر سفری شکل می‌گیرد. زن‌هایِ این روزگار دیگر مادرهای خود نیستند و از جهت‌هایی از مردهایِ هم‌روزگارِ خود هم پیشی گرفته‌اند. «پیراهن کودکی» درد‌ همیشه تازه‌ی زنی را نشان می‌دهد که دستمالی شدنِ دوران کودکی‌اش همچنان برایش دردآور است و«غذای تازه» از دختری می‌گوید که دیگر نمی‌خواهد تنها یک قناریِ خوش‌خوان بماند و در پیِ دل‌وجگر است. «میهمان در شهر» غیرمستقیم به جنگ پرداخته و«کرم خاکی» یادآورِنابه‌سامانی‌هایِ بعد از کودتای‌ ۲۸  مرداد است.«فردا دیر بود» وفا یا بی‌وفاییِ نسل جدید به نسل گذشته را یادآور می‌شود و«دخترکی با رخت‌ آبی، و پسرکی با ماشین قرمز» از غفلت‌های آنی‌ ادمی می‌گوید که می‌تواند چه فاجعه‌بار باشد. «بازار محلی» از موقعیتی روزمره شروع می‌شود و داستان خود را عجیب بالا می‌کشد.«عنکبوت قرمز» تاثیر‌ موج‌های بزرگِ اجتماعی سیاسی را در زندگانیِ مردی نشان می‌دهد که نمی‌خواهد سر خم کند. «می‌گویند نبوده» همین روحیه‌ی فردی را جوری دیگر می‌شکافد. «پاریسی که من دیدم» تفاوتِ نگاه‌ نویسنده است با هرکسِ دیگری که این شهر را دیده و «درخت شکسته» و«۲۷بار دوستش می‌دارم» به روحیاتِ زنانه می‌پردازد. در یک کلام این مجموعه به موضوعات مختلف پرداخته و در عینِ حال با نخ‌ نازک‌ مسائل زن‌ها و بچه‌ها و عشق به هم پیوسته است. برای کسانی که کتاب می‌خوانند تا علاوه برخواندنِ داستانی که قصه دارد جهان را از منظرِ خلاف‌آمد ببینند تا بتوانند از منظری به جز منظر همیشگیِ خود و با دوربینی متفاوت نگاه کنند کتاب‌ِ جالبِ توجهی است.

نگاهي به داستان كوتاه " حلوا يا قهوه ي مامان جان " / عليرضا ذيحق


آنچه كه در داستانهاي كوتاه فريبا حاج دايي نمودي وافر دارد پرتو افكني اوست به زندگي زناني كه در كشاكش ِ سختي ها ، فرديت خود را قرباني آمالي مي كنند كه اگر قطار زندگي كند هم مي رود حداقل با تلاش آنها از ريل خارج نمي شود . زناني كه عمدتا از طبقات متوسط اجتماع هستند وبراي بودن و نبودن مجادله مي دهند .

 خصوصانويسنده در داستان كوتاه " حلوا يا قهوه ي مامان جان " ، چنان برشي از تقابل سنت و مدرنيته در ميان اين قشر ارائه مي دهد كه كاراكتر اصلي داستان را مدام و پيوسته به يك كلنجار دروني مي كشاند ." زري " كه در عين حال هم مادر است و هم همسر و هم عروس، بين نقش هايي كه زندگي از او مي خواهد ، خودرا چنان گم گشته مي بيند كه  مشكلات پديد آمده ي روحي در او ، نشانه هايي اززندگي در يك جامعه ي نا بسامان را كاملا به رخ مي كشد :

"   - آخه مهندس برق برود سیم‌کش ساختمان بشود؟

    - نه که دانش‌گاه آزادی‌های دیگر وزیر نیرو می‌شوند؟ پسرة لوس، تو لوسش کرده‌ای، می‌خواهد سربازی نکرده تیمسار شود.

    سارا می‌گوید: «مانتوهام کثیف بودندمامان!، ببخشید.» و تا بگویم که منِ بدبخت این مانتو‌ را یک بار هم نپوشیده‌ام، می‌زند بیرون. حمید هم پشت سرش. قهوه‌ای را که دستم است روی میز می‌کوبم و می‌گویم: «قهوه‌ات!»

که جواب می‌دهد اداره می‌خورم. بعد هم می گوید: « یادت نرود پول را بریزی.»

    دیگر به سرم می‌زند و هوار می‌کشم که برو که انشاءالله حلوای آن فلان فلان شده را بخوری.

    نمی‌دانم صدایم را می‌شنود یا نه، حرف زدن با حمید مثل آب تو هاون کوبیدن است.

   کثافت‌ها! چه شهر شامی برایم جا گذاشته‌اند. ازهمه‌شان حالم به هم می‌خورد. ازاین خانة دل‌گیر لعنتی، با چراغ‌های مهتابی احمقانه‌اش.

    به آشپزخانه می‌روم، می‌نشینم، سیگاری آتش می‌زنم و از کشو کابینت دفترم را بیرون می‌آورم تا، برای هزارمین بار در این ماه، همان چند خطی را که نوشته‌ام باز بخوانم:

«ایل داشت رو به لخته‌های مه حرکت می‌کرد تا به جنوب بهاری برسد. ایمور پسرش را روی بار یکی از خرها بسته بود. سفری طولانی بود وراهی دو ماهه. صبحی شغال دیده بود و همین کمی ته دلش را قرص کرده بود که شاید نظر که‌زاد برگردد؛ هرچند می‌دانست قانون ایل است و عوض نمی‌شود. وقتی داشت چادر و چلنگ راجمع می کرد، شغال را دیده بود که نشسته و به او زل زده است.»

اما قانون ايل چيست ؟ ...

ادامه نوشته

یادداشتی از منیره ترکمنی آذر بر مجموعه«با شیرینی وارد می شویم»

در هیاهوی اتوبوس ناگهان صدای مرد میان­سال که کمی هم ضعیف بود به گوش می­رسد: "خدیجه.." و چون در آن شلوغی صدا به صدا نمی­رسد لذا بقیه با صدای بلند­تر صدا می‌کنند: "خدیجه خانم"، که بالاخره صدای خانم می‌آید:"بله، اینجا هستم" صدای " خوووب"گفتن مرد، کاملا محسوس است و بلند به همراه آهی که از روی آرامش چاشنی آن می‌شود؛ و من به دخترم گفتم: "روزی که عاشق زنم شدم!" این عنوان داستانی ازکتاب«با شیرینی وارد می شویم» فریبا حاج دایی است. کتابی با داستانهای کوتاه اما نه مینی مال، با موضوع های متفاوت. هرکدام برش­هایی کوتاه از زندگی روزمره که نویسنده با دقت و ظرافت آن­ها را به رشته تحریر درآورده و در هریک حقیقتی را فرارویمان قرار داده است. مثلاً بیشتر اوقات حوادث به وجود آمده اختیاری نیست بل سوءبرداشتها و سوءتفاهم ها و... آنها را به وجود می آورد و این موضوع در داستان " نان سنگک " چه زیبا و دقیق به رشته تحریر کشیده شده است. تفاوت فرهنگ ها، سوءبرداشت­ از رفتارها و مسائلی از این دست که شاید کمتر کسی - به جز کارشناسان مرتبط - به آن توجه کرده­اند جان مایه داستان­­ می­شود. داستان در عین اینکه برشی از زندگی است، ...

ادامه نوشته

همزاد داستایفسکی و همزاد در داستان­های هدایت / فریبا حاج­دایی

چه شد که سروکلۀ همزاد در ادبیات پیدا شد؟ نمی­دانم. از کی و چه موقع آدم­های داستانی دو یا چند شقه شدند و همزاد یا همزادهایی پیدا کردند؟ پاسخش با اهالی علم روان­شناسی. چرا اغلب اوقات این همزادها نمایان­گر نیمۀ پلید و یا اهریمنی آدم­های داستانی هستند؟ این را شاید بتوانم جواب بدهم.

انسان از دوران پیش از تاریخ اعتقادی قاطع به وجود همزاد داشته و برای اشیاء، جانوران و انسان همزادی قائل بوده است. او اگر می­خواست شکار کند مشابه حیوانی را که قصد شکارش را داشت بر روی دیوار غارها ترسیم می­کرد و بعد نقش رسم شده را از بین می­برد و به این طریق با خلق و نابودی این همزاد پیشاپیش پیروزی خود را تضمین می­کرد. شکل فلسفی این اعتقاد بعدها در فلسفۀ افلاطونی نمود پیدا کرد، این که هر موجود زمینی مُثلی در آسمان­ها دارد که این مثل با آن موجود زمینی در ارتباطی تنگاتنگ، پیوسته و همیشگی است. در باورهای ایرانی بنا بر آن­چه که در«فرهنگ اساطیر» محمد جعفر یاحقی آمده عقیده به همزاد ریشه در عقیدۀ کهن ایرانیان به فروهرها دارد و احتمالا تصور نیم­تنۀ بال­دار انسان- که اغلب به فروهرها نسبتش می­دهند- می­تواند تصویر همزاد آسمانی انسان باشد، و شاید برای همین در داستان فولکلوریک معروفی چون«حسن کچل»همزاد حسن از او متعالی­تر و خردمندتر است و در واقع این همزاد نماد وجدان آگاه او است و تمام تلاش این همزاد بر این است تا حسن را در راه رسیدن به معشوق یاری دهد. می­شود گفت که به نوعی بیش­تر همزادان داستان­های فولکلور از همین دسته­اند، همزادانی خوش­جنس که سعی در یاری و هم­کاری دارند. درست به عکس همزادان در دنیای ادبیات که بیش­تر اوقات نمایان­گر نیمۀ پلید یا اهریمنی فرد هستند. خواه این همزاد یک نقاشی از صورت آدم داستانی باشد، مانند تصویر دوریان­گری، و یا چون همزاد داستایفسکی  و یا همزادهای سه قطره خون و بوف کور هدایت هیبتی انسانی داشته باشد و یا همچون همزاد فرانکشتین با هیبتی ترسناک در داستان ظاهر شود.

احتمال می­دهم وقتی ذهن آدم داستانی (شما بخوانید آدمی­زاده  به طور اعم) نمی­تواند با واقعیت وجودی خود روبه­رو شود با دادن نقشِ منفی و بد به همزاد یا همزادهایش بار گناه خود را با آن­ها تقسیم می­کند. بنا بر نظریۀ فروید این همزاد نماد ناخودآگاه و آرزوهای سرکوب شدۀ آدمی است. مثلاً در کتاب«همزاد» داستایفسکی آدم اصلی داستان، گالیادکین، ...

ادامه نوشته

تغییرات لاک پشت وار انسان/فریبا حاج دایی

یادداشت فریبا حاج­دایی بر«بیچارگان» داستایفسکی

آدم اصلی کتاب«بیچارگان» اثر«داستایفسکی» گویی از داستان«شنل» نوشتۀ«گوگول» بیرون پریده و دارد راه­هایی را که«آکاکی­آکاکیویچ» در شنل تجربه نکرده محک می­زند تا ببیند آیا اگر مثلاً حضرت اشرف به اکاکی توجه­ می­کرد و مبلغی پول و محبت در اختیارش می­گذاشت وضعش متفاوت می­شد! و یا اگر آکاکی بخت آن را پیدا می­کرد که بتواند عشق را تجربه کند چیزی تغییر می­کرد؟ این که با این گزینه­ها زندگی آکاکی، که در بیچارگان«ماکار آلکسییویچ» خوانده می­شود، متفاوت می­شد و یا همان موجود تیپاخوردۀ مفلوک باقی می­ماند به عهده شما خوانندۀ عزیز که بروید و بخوانید و چون من ببینید که از نگاه داستایفسکی هیچ چیز تغییر نمی­کرد و او همان بیچاره­ای که بود باقی می­ماند.

ادامه نوشته

خوانشی از بوف کور / فریبا حاج دایی

در رمان«بوف کور» ما با سه پرده روبه‌رو هستیم. در پرده اول راوی یا نویسنده‌ در جایی دور از مردمان به تنهایی زندگی می‌کند و با بنی‌بشری صنم ندارد. او می‌خواهد خودش را از راهِ نوشتن کشف کند و برای مایِ خواننده روایتی غریب را بازگو می‌کند. روایتی از دیدار با عشق رویایی و اثیری‌اش، کسی که شاید به تعبیر افلاطون همان نیمة گمشده‌اش باشد، و یا از نگاه روانشناسی یونگ آنیما یعنی نیمة زنانة وجودش. راوی روایت می‌کند که چگونه با عشقِ اثیری خود، که لباس سیاهی که با تاروپود خیلی نازک و سبک گویا با ابریشم بافته بر تن دارد، یکی می‌شود و بعد در می‌یابد که نه با او و«روح و روانِ زندگیِ جاری » در او که با«تن و سایة» او یکی شده است. پس «در تمامِ هستی خود» ذوق سرشار و حرارت مفرطی حس می‌کند و می‌رود تا روحِ آن چشم‌هایی را که«برای همیشه بسته شده بود» بکشد و موفق هم می‌شود و بعد بدن بی‌جان او را تکه‌تکه کرده و در چمدانی جای می‌دهد و به جایی دور و عجیب، که می‌تواند ناخودآگاه ذهن راوی هم باشد، می‌برد و در آن‌جا دفنش می‌کند. چرا که«روح چشم‌های» زن «را روی کاغذ» آورده است و دیگر نقاشی‌اش مرده نیست و روح دارد. پیرمردی خنزرپنزری که به او کمک کرده بود تا زن را به خاک بسپارد کوزه‌ای قدیمی به او می‌دهد و نگاه کردن به کوزه به او یادآوری می‌کند در همة اعصار حتماً آدمی، چون خودش، با همین صفات زندگی می‌کرده است.

ادامه نوشته

خوانشی از«داستان جاوید» اثر اسماعیل فصیح / فریبا حاج دایی

شهرنشینانِ ایرانی به خصوص ساکنانِ، شهرِ درندشت شدة، تهران موضوعِ بیشترِ داستان‌هایِ اسماعیل فصیح در طولِ چهل سال گذشته بوده است و از این میان رمان«داستان جاوید» "شهر تهران را در خوابِ منگ قاجاری" تجسم می‌بخشد. شايد كمتر زرتشتي را پيدا كنيد كه داستان جاويد را نخوانده باشد، و به جرأت می‌توانم بگویم کمتر کسی از اهالیِ اقلیت‌هایِ دینی است که با این کتاب سروکار نداشته؛ کتابی که آینة تمام‌نمایی است از رفتار اکثریت به هنگامی که خود را محق می‌داند و ذره‌ای گمان نمی‌برد که شاید دیگری هم حق تفکر، زندگی و حیات دارد. نثر اسماعیل فصیح وافی به مقصود اوست و خوانندة فارسی زبان را بدون دردسر وارد مدار قصه می‌کند. او به قول خودش نویسنده‌ای جبلّی است. یعنی نمی‌تواند ننویسد و قصه نگوید. در همین«داستان جاوید»، به مانندِ سایر کتاب‌هایش، او از همة موانع می‌گذرد تا با خواننده ارتباط برقرار کند. اگر قیچی زمانه حاکم باشد برایِ بیان مقصودش می‌گوید: «با او(جاوید) چه‌ها که نکردند.» این جمله مربوط به صحنه‌ای می‌شود که قبل از اخته کردن جاوید نوکرهایِ ملک‌آرا او را هتکِ حرمت هم می‌کنند. یا اگر لازم باشد برای کوتاه کردنِ قطرِ کتاب، و شاید پرش‌های زمانیِ مناسب، می‌نویسد: «دوسالی به همین منوال گذاشت.» هرچند در مواردی کلمات شعاری هم به کار می‌برد که می‌توانست نبرد و به زیباییِ کار و ایجازِ آثارش بیفزاید.

ادامه نوشته

روایت داستانی ِ بورخس/ پي‏ير ماشري / علی بهروزی

بورخس اساساً دل‌مشغول مسائل روايت است؛ اما اين مسائل را به گونه‏اي خاص خود مطرح مي‏كند، به گونه‏اي داستاني(۱). (يكي از مجموعه داستان‏هاي او عنوان گوياي داستان‏ها (۲) را دارد).او نظريه داستاني روايت را ارائه مي‏كند، و در نتيجه اين خطر تهديدش مي‏كند كه او را زيادي جدي بگيرند، و يا زيادي تعميمش دهند.

ادامه نوشته

دن‌کيشوت و گستردن بساط پهلواني / دکتر میترا

دن‌کيشوت نجيب زاده‌ايست که در دوراني که شواليه‌گري ( عياري وپهلواني قرون وسطايي) ديگر رونقي ندارد مي‌خواهد بساط پهلواني علم کند.
قصد اواين است که به اوهام و تخيلات خود، که درنتيجۀ شب و روز خواندن داستانهاي پهلواني درذهن او خانه کرده است، صورت واقعيت ببخشد. با آنکه توان آن را ندارد که مگسي را از خود براند، زره مي‌پوشد و کلاه‌خود برسر مي‌گذارد و زوبين در دست و شمشير بر کمر بر اسبي ناتوان‌تر ازخود سوار مي‌شود و درجستجوي حوادث و ماجراهاي پهلواني سر به دشت وبيابان مي‌نهد. اما واقعيت‌هاي زندگي کجا و اوهام و پندارهاي او کجا! دن‌کيشوت بي‌هدف نيست و افکار وآرمان‌هاي عالي دارد، ولي چون واقعيت‌ها با او سرياري ندارند و زندگي با انديشه‌هاي او جور در نمي‌آيد، به جنگ واقعيت مي‌رود. نبرد تن به تن او با آسياب‌هاي بادي زنده‌ترين نمونۀ درافتادن خودسرانه و کورکورانۀ او با مظاهر عيني وواقعي حيات است.

ادامه نوشته

نقدی بر بیگانه کامو /رولان بارت/ غیاثی

بي‌شک بيگانه نخستين قصة کلاسيک پس از جنگ است. منظور من از نخستين قصه، نه همان از لحاظ تاريخي، بلکه نيز از حيث حسن کار است. اين قصة کوچک که در سال 1942 انتشار يافت، و در سال‌هاي پس از رهايي کشور از چنگال اشغال‌گران توسط همة مردم خوانده شد، آلبرکامو را بسيار زود به اوج شهرت و افتخار رساند. دلبستگي مردم به اين اثر از همان عمقي برخوردار بود که هر اثر جامع و دلالت‌گري از آن بهره‌مند مي‌شود. اين‌گونه آثار در برخي از دگرگوني‌هاي عظيم تاريخي رخ مي‌نمايند تا نشانة يک گسيختگي و حکايت‌گر حساسيت تازه‌اي باشند. هيچ‌کس به اين قصه اعتراض نکرد ، همه مجذوب و تقريباً عاشق آن گشتند. انتشار بيگانه يک واقعة اجتماعي و موفقيت آن واجد همان اهميت اجتماعي اختراع باطري و يا پيدايش رنگين‌نامه‌هاي زنانه بوده است.

ادامه نوشته

در باره کافکا/ جورچ لوکاچ/ مهدی زادگان

فرانتس کافکا نمونة کلاسيک نويسنده مدرن است که گرفتار تشويش کور و ترس مي‌باشد. وضع استثنايي او ناشي از اين حقيقت است که شيوه مستقيم و روشني را براي بيان تجربه اساسي برگزيد و بدون کمک از تجربه‌هاي فرماليستي اين کار را انجام داد. در آثار او محتوا تعيين‌کننده شکل زيبايي‌شناختي است. به اين معني کافکا در شمار نويسندگان بزرگ رئاليست است. درواقع او يکي از نويسندگان بزرگ است، زيرا کمتر نويسنده‌اي توانسته است در توصيف تخيلي تازگي محسوسِ جهان مهارت او را داشته باشد. کيفيت اثر کافکا هرگز به اندازه امروز که اغلب نويسندگان به تجربه‌گرايي خوش‌فرم سقوط مي‌کنند نظرگير نبوده است. تاثير کافکا تنها ناشي از صداقت پرشور او نيست - که اين نيز در عصر ما بسيار کمياب است- بلکه همچنين به دليل روشني موافقي است که او از جهان مي‌آفريند. اين است اصلي‌ترين پيروزي کافکا. کيرکه گارد مي‌گفت: «هرچه‌قدر اصالت فرد بيشتر باشد، بيشتر دچار هراس است.» کافکا که در انديشة «کيرکه گارد»ي بديع است، اين تشويش و جهان تجزيه‌شده‌اي را توصيف مي‌کند که هم مکمل و هم علت آن است.

ادامه نوشته

شرحی بر قرعه کشی اثر شرلی جکسون / کليانت بروکس/ رابرت پن وارن

طرح داستان «قرعه‌کشي» چنان ساده است که در نظر برخي خوانندگان ممکن است عاري از آن پيچيدگي لازم باشد که سبب جلب علاقه مي‌شود. داستان ظاهراً چيزي فراتر از شرح يک قرعه‌کشي نيست که، در آن، از ميان روستاييان کسي را تعيين مي‌کنند تا سنگسار شود. کشمکشي در ميان نيست؛ حداقل از کشمکشي که ميان نيروهاي ملموس در مي‌گيرد. تصميمي گرفته نمي‌شود. از انتخاب ميان دو نيک يا دو بد خبري نيست. گسترش طرح داستان از طريق کار و تلاش انساني انجام نمي‌گيرد، بلکه موضوع مرگ و زندگي تنها به ياري بخت روشن مي شود. تلواسة• حاصل ساده‌ترين نوع تلواسه است و در آن صرفاً بخت است که شخص قرباني را تعيين مي‌کند.

ادامه نوشته

شرحی بر داستان"دست"/ فریبا حاج دایی

«دست» داستان غریبی است، پرکشش، وهم‌آلود و تخیلی است، اما برخلاف نظریه‌های رایج، که خاست‌گاه تخیل را واقعیت می‌دانند، تخیل داستانی آن ریشه‌ در واقعیت ندارد و با این‌همه داستانی است باورپذیر. طرفه آن‌جا است که خواننده تا انتهای داستان متوجه نمی‌شود تخیلی که می‌خوانده واقعیت نیست و وقوع‌اش ناممکن است، و این همه در بستری رخ می‌دهد که، به رغم نمادین بودن داستان، وجه نمادین گل‌درشت نشده و تعلیق و کشش داستان سرِ جای خود مانده است.

ادامه نوشته

اشک تمساح / صادق هدایت

در موقعی که ناموس فلک بر باد رفته و بیشتر کشورهای دنیا یک‌پارچه آهن و آتش و خون شده است، شهرها تبدیل به خاکستر می‌شود و هنرمندان و دانشمندان مثل برگ خزان به زمین می‌ریزند و هیولای فقر و گرسنگی و ناخوشی روی سر مردم سایه افکنده، عوض این که معایب گذشته را گوش‌زد بنماییم تا تکرار نشود، به اصلاح داخله‌ی خودمان بپردازیم و اقدامات جدی برای نجات مردم بکنیم، از هر گوشه و کنار، یک‌دسته میهن‌پرست فداکار و ناجیان دل‌سوخته قیام کرده دائماً اشاره به حیثیت، افتخارات و عظمت ایران باستان می‌نمایند و استعداد نژادی ما را می‌ستایند و قلم‌فرسایی می‌کنند، زبان می‌گیرند و نوحه‌سرایی می‌نمایند. فکر نان بکنیم که خربزه آب است. از این تبلیغات در «سالن پرورش افکار» هم می‌کردند و بالاخره سال گذشته به معنی تثلیث معروف «خدا و شاه و میهن» پی بردیم. هنوز هم دست‌بردار نیستند.

ادامه نوشته

یادداشتی بر برادران کارامازوف و .../ داریوش مهرجویی

در فصل «مفتش بزرگ» از کتاب برادران کارامازوف، داستايوسکي نقش ديگري از مصيبت تصليب مسيح را به ما نشان مي‌دهد. در بحبوحه رواج تفتيش عقايد و سوزاندن مشرکين در قرن پانزدهم، مسيح مجددا ظهور مي‌نمايد و پنهاني و آهسته به‌ميان مردمان شهر «سويل» اسپانيا مي‌آيد. جماعت او را مي‌شناسد و بي‌درنگ به‌سوي او کشانده مي‌شود. مسيح از ميان جمعيت عبور مي‌نمايد. کوري را شفا مي‌دهد، دختر بچه مرده‌‌اي را زنده مي‌کند، مردم، منقلب و شوريده فرياد مي‌کشند و گريه مي‌کنند: «خودش است.» مسيح باز آمده. همه چيز کامل و عالي است.
مفتش بزرگ، پيرمردي نود ساله و تکيده همه چيز را مي‌بيند و به نگهبانان خود دستور مي‌دهد مسيح را دستگير نمايند. نگهبانان پيش مي‌روند و در ميان سکوت مرگبار جماعت، مسيح را دستگير مي‌کنند. مردم بي‌‌درنگ بسان فرد واحدي در برابر مفتش بزرگ به سجده مي‌افتند و او بي آ‌ن‌که کلمه‌اي بر زبان راند آنان را تبرک مي‌کند و به راه خود مي‌رود. ...

ادامه نوشته

برداشتی از بوف کور/ آذر نفیسی

«ثبت است بر جريده عالم دوام ما...»(1)

«حالا مي‌خواهم سرتاسر زندگي خودم را مانند خوشه انگور در دستم بفشارم و عصارة آن را، نه شراب آن را، قطره قطره در گلوي خشک سايه‌ام مثل آب تربت بچکانم. فقط مي‌خواهم پيش از آن‌که مردم دردهايي که مرا خرده‌خرده مانند خوره يا سلعه گوشة اين اتاق خورده است روي کاغذ بياورم.»
(بوف کور، انتشارات جاويدان، ص 160)

اين نقل قول در صفحه اول بخش دوم بوف کور بيان شده و ...

ادامه نوشته

تحليل ساختاري هزار‌و‌يک‌شب/تزوتان تودوروف/ مهوش قویمی

تزوتان تودورف از چهره‌هاي شناخته شده نقد نو و از جمله کساني است که با ترجمۀ متون انتقادي صورت گرايان روس سبب پيدايش تحولات مهمي‌در نقد ادبي فرانسه شد. همکاري‌هاي او با پژوهشگراني چون بارت، اکو، گرما و ديگر ناقدان ساخت‌گرا، نام او را بر سر زبان‌ها انداخت. از جمله آثاري که تاکنون از روي به چاپ رسيده است مي‌توان از: ادبيات و دلالت، دايرة‌المعارف علوم زبان(با همکاري اسوالد دوگرو) و ساخت‌گرايي چيست نام برد. مقالۀ حاضر که ابتدا در مجلۀ تل کل منتشر شد، با تجديد نظر، در کتاب فن نثر- پژوهش نوين دربارۀ داستان- به چاپ رسيد. در اين مقاله، که مي‌تواند جنبه‌هايي از چگونگي تحليل ساختاري را بارز گرداند، تودورف صور و کارکردهاي داستان‌هاي هزار‌و‌يک‌شب را، با ديدگاهي تازه، مورد بررسي قرار مي‌دهد تا مفاهيم ژرف اثر را آشکار سازد.

" مگر خلق‌وخوي اشخاص داستان جز تعين دادن به حادثه و خود حادثه جز تجسم بخشيدن به خلق‌و‌خوي اشخاص داستان چيز ديگري است؟ مگر يک تابلو يا داستان چيزي جز توصيف خلق‌و‌خوي اشخاص آن است؟ مگر ما در يک داستان يا تابلو چيز ديگري را جستجو مي‌کنيم؟ چيز ديگري را مي‌يابيم؟" ...

ادامه نوشته

«بیگانه» من/آلبر کامو/ مصطفی رحیمی

ديرگاهي است که من رمان بيگانه را در يک جمله، که گمان نمي‌کنم زياد خلاف عرف باشد، خلاصه کرده‌ام:
« در جامعة ما هرکس که در تدفين مادر نگريد خطر اعدام تهديدش مي‌کند.» منظور اين است که فقط بگويم قهرمان داستان از آن رو محکوم به اعدام شد که در بازي معهود مشارکت نداشت. در اين معني از جامعة خود بيگانه است و از متن برکنار؛ در پيرامون زندگي شخصي، تنها و در جستجوي لذت‌هاي تن سرگردان. از اين رو خوانندگان او را خودباخته‌اي يافته‌اند دستخوش امواج.

ادامه نوشته

نقدی از صادق هدایت

 

نگاه صادق هدایت به داستان «ناز» نوشتة حسين قلي مستعان (ح.م.حميد)

شيوة رمان‌نويسي يکي از ارکان ادبيات دنيا است، ولي در زبان فارسي تا کنون چندان رايج نبوده و نويسندگان زبردست ما کم‌تر به اين شيوه گراييده‌اند و البته اگر اين عدم توجه ادامه مي‌يافت يکي از نواقص ادبيات جديد محسوب مي‌گرديد.
خوش‌بختانه اخيراً در اين شيوه نيز نويسندگان بزرگي پيدا شده‌اند که اگر کوشش ايشان در انشاي داستان‌هاي دل‌پذير ادامه يابد مي‌توان آيندة درخشاني براي اين فن پيش‌بيني نمود.

ادامه نوشته