بر ما چه رفتهاست، باربد؟/ هوشنگ گلشیری
همهاش ميآمدند و ميرفتند، اينجا شده بود مسافرخانه، و من دست تنها. حالا فقط منام و باربد، باربد و رعنا. رعنا که مدرسه ميرود. باربد هم مينشيند يک گوشهاي، ساکت، و نگاه ميکند. نگاهش نميکنم. نميتوانم. ميچرخم، ميروم و ميآيم و از پنجره بيرون را نگاه ميکنم. نميآيند، ديگر هيچکس نميآيد. ميگفتم: «مرد، نميبيني؟»
لبخند ميزد. سبيلش را زده بود، مثل برهاي که پشمش را بچينند، وقتي روزنامهها را بستند زد، به کتابفروشيها که حمله کردند، کوکتل انداختند. نگاهش نتوانستم بکنم. وقتي زد، آمد بالاي سرم که: «ببين!»
خواب بودم. نه، هنوز خوابم نبرده بود. گفت: «ببين چه شکلي شدهام.»
زيرچشمي نگاهش کردم. يکي ديگر بود، غريبهاي که يکدفعه بيايد توي اتاق خواب آدم. چشمهام را بستم. گفتم: «باشد صبح. ميبيني که خوابم.»
صبح هم نميتوانستم نگاهش کنم. بالاي لبش سفيدتر ميزد. شده بود مثل خواجهها، مخنثها، حالا ميفهميدم که رنگ صورتش چه مات است، انگار ماست، انگار يک تکه ململ سفيد بکشند روي صورت آدم. ميآمد جلو من سبز ميشد و پقي ميکرد توي صورتم. چشمم را هم ميگذاشتم. وقتي ميبوسيدم همهاش فکر ميکردم يکي ديگر است. نميفهميد. پشت لبش را ميماليد به چانهام. ميگفتم، نبايد گريه کنم. اما مگر ميفهميد. باز ميآمد جلو، دو گوشم را ميگرفت و صورتم را ميآورد بالا، پقي ميکرد توي صورتم. ميخنديدم و بعد چشمهام را ميبستم. پشت لبش شده بود مثل قفسههاي خالي. برداشتم دو تا عروسک بچه را گذاشتم توشان، يکي دو تا هم ماشين کوکي و يک خرس پشمالو. ضبط را گذاشتم توي يکي. اما باز رنگ ماسيده و مات ديوار پشت پيداست، مثل جاي خالي دنداني که افتاده باشد. آنوقت هي ميآمدند و ميرفتند. شب و روز هم سرشان نميشد. کيه؟ اصغر. کيه؟ رقيه. کيه، کيه؟ دو زنگ و بعد يکي. سه تک زنگ. يا تلفن ميکردند. اول تلفن زنگ ميزند. گوشي را برميداري. حرفي نميزند. باز کسي نيست. بعد مجيد است. ميگفت: «خودم بر ميدارم.»
موهايش را هم کوتاه کرده بود. وقتي هم بيرون ميرفت، عينکش را برميداشت. چشمهاش تاب داشت. بيعينک يک طوري ميشد. ميگفتم: «آخر نميبيني، يک دفعه ماشيني بهت ميزند.»
ميگفت؟ «ماشين را که ميبينم، دعا کن ماشينها مرا نبينند.»
و بعد راه ميافتاد، لنگرش را روي اين پا و آن پا ميانداخت که يعني من کبکام و صدايي در ميآورد که مثلا قهقهء کبک است. ميگفت: «دعا کن شکارچيها مرا نبينند و گرنه...» برميگشت و با انگشت اشاره تيغهء کاردي به گلويش ميکشيد: «پخ!» و پقي ميخنديد. و بعد يک پا اينجا، يک پا آنجا، مثل کبک، ميرفت بيرون، يک ساعت، دو ساعت. همهاش ميرفتم پشت شيشه. ميروم پشت شيشه، نگاه ميکنم، مثل باربد که حالا فقط نگاه ميکند. ماشيني جلو خانه پارک شده است. دوج است. مال همسايهء روبهرويي است. يک زن و مردند و دو بچه. مرد هنوز چه حال و حوصلهاي دارد. ميآيد جلو پنجره، با يخهء باز. يا زنش ميآيد، با پيراهن رکابي حتي، صورتي. ميگفتم: «ميبيني؟ مردم دارند زندگيشان را ميکنند. عين خيالشان هم نيست.»
ميگفت: «ميفهمند، بالاخره ميفهمند.»
نميفهميد، خودش نميفهميد. مرد همسايه ميآيد جلو پنجره. سرک ميکشد توي کوچه. ديدي ميزند. سيگار نميکشد. همهاش توي کوچه را نگاه ميکند، گل و گردن ميآيد. مثلا دارم زمين را کهنهء خيس ميکشم، اشاره ميکند به خودش و اداي زمين شستن مرا در ميآورد. چه حوصلهاي دارد! ادا در ميآورد که بيايم کمک؟ و بعد دست ميبرد زير طرهء مويش و مياندازد پشت سرش. يک چيزي هم به گردنش آويختهاست. روي سينهء پرپشمش تکانتکان ميخورد. اللهي چيزي است. اشاره ميکند به من. چه ميتوانم بهش بگويم؟ دلم ميخواهد يک چيزي پرت کنم توي صورتش. شايد هم آخرش يک دست بريده جستم و انداختم توي پنجرهشان. شايد هم يک بافه گيس بافته بيندازم. مياندازم، ميبيند که مياندازم، يک بافهء سياه سياه کهاز ريشه درآورده باشندش، که هنوز خون پوست غلفتي کنده شده رويش باشد. گلوله ميکنم و با يک تکه سنگ ميپيچم توي يک روسري و مياندازم توي خانهشان. زنش ميآيد جلو پنجره، سيني به دست که يعني دارم برنج پاک ميکنم يا عدس. و اين طرف و آن طرف را نگاه ميکند. صداي راديوشان بلند است. مياندازم. يک روز وقتي همين طور ايستادهاست و موهاش را دارد با دست ميريزد دور گردنش، بافهء پيچيده در چارقد خوني را مياندازم توي صورتش. هر طور ميخواهد بشود.
گفتم: « اينها هرکس بيايد يا برود به رنگ محيط در ميآيند، ميبيني که. دو روز ديگر هم يخهاش را ميبندد، حتي شده يخه حسني ميپوشد، ريش هم ميگذارد.»
ميگفت: «خوب، ما چي؟»
دو دستش را ميگذاشت روي سرش، مثل چارقد، و مثل زنهاي آبستن راه ميرفت، مثل اينها که لباس فرم ميپوشند، به تن خودشان کيسههاي دکمهدار يخهدار ميآويزند. صداش را نازک ميکرد و ميگفت: «خانم باجي، ميآييد برويم سر قبر آقا حلوا بپزيم؟»
باز راه ميرفت، پشت و پهلو قر ميداد، انگار که چادر سرش باشد و حالا چادر از سرش پس رفته باشد. ميگفت: «اي واي، خدا مرگم بده.» به قول خودشان چراغ ميزد. ميگفت: «توي دالان مسجد زکريا ميبينمتان.»
ميگفتم: «خوب، خوب، اين اداها را در نياور.»
با آن صورت از ته تراشيده، بيسبيل، و آن موهاي کوتاه و آن صداي زيل زنانه، آدم عقش مينشست. عقم مينشيند. ميروم، ميآيم. يک چيزي بار ميگذارم. جارو ميکنم. راه ميروم. سيگار نميکشم. باربد نگاه ميکند. حرف نميزند، هيچ، لام تا کام. آنها همهاش مينشستند و حرف ميزدند: «ساخت جامعهء ما سرمايهداري است.» اکبر ميگفت: «در اين حرفي نيست، اما بحران داغانش کردهاست، زلزلهء انقلاب يا بگوييم قيام پايههاش را سست کرده. سردمدارانش فرار کردند. پولها را برداشتند و در رفتند. يا اصلا همانجا توي بانکهاي سوييس و امريکا داشتند. حالا هم آنجا دارند کارشان را ميکنند. کارگرها هم کم کم به حقوقشان آگاه شدند، شوراها يکي از نشانههاش بود. و حالا هرچه پيش ميآيد، هر کاري ميشود، براي استقرار مجدد همان ساخت سرمايهداري است.»
رقيه گفت: «حتي حجاب، يا کوکتل انداختن توي کتابفروشيها؟ آخر قطع يد آن آفتابهدزدها يا قطع يک دست و يک پاي محارب، آنهم بالعکس، چه ربطي به سرمايهداري دارد؟»
من ميخواستم بگويم. نگفتم. چاي برده بودم. روسرياش افتاده بود روي گردنش. بلوز و دامن ميپوشيد با جوراب ساقه بلند و کفش بيپاشنه. اسماعيل يا يکي ديگر گفت: «اينها فقط سرپوش است، براي انحراف است، بهانه است که سرکوبشان را توجيه کنند.»
رقيه گفت: «البته، اما...»
البته، البته. عقم مينشست. ميگفتم: «حامد جان، اينها کياند؟ بس نيست؟»
ميگفت: «آنها، آن تيتيش مامانيها، تو که خودت ميبيني، يا ميروند بمبي توي خاکروبهء ميداني ميگذارند و در ميروند، يا فقط شبها راديو امريکا را ميگيرند تا براي اسي و نسي I who have nothing را بگذارد.» و ميخواند، بلند!
I who have nothing
I who have no one
و با آن صداي بم و بلندش توي گوش من داد ميزد:
I love you!
ميرفتم پنجره را ميبستم. ميگفتم: «آخر اين سرمايهداري پدرسوخته که ديگر با کتابهاي تو کار ندارد، با عشقي، با ايرج، با فرخزاد، يا حتي فردوسي، خيام. سرمايهداري که ديگر توي صندوقخانهات سر نميکند، يا توي مغزت.»
ميگفت: «ميدانم، اما يک طور ديگر کار دارد...»
و همهاش با اين اماها و اين البتهها حرفشان را ميزدند. مينشستند سيگار ميکشيدند و حرف ميزدند. جامعهء ما ميشد سرمايهداري وابسته، طبقهء کارگر هم ناآگاه ميشد، غير متشکل، متوهم. روشنفکرها هم که هيچ، خودبين بودند، خردهبورژوا. مشکل هم سر همين طبقهء متوسط بود. مينشستند و لايهلايهاش ميکردند، مثل پرپر کردن پياز. اين يکي خردهبورژوازي راديکال بود. اين يکي سنتي. خود لايهء سنتي دو ورقه داشت. ميگفتم: «حامد جان، من ديدم، گفتم که، همينطوري که با موتورش از پهلوي زنک رد شد با يک چيز تيز مثل قمه زد به دست زن. ميفهمي؟ زد روي بازوي برهنهء زن و رفت. اين کي بود، هان؟ جزو کدام لايهء توست. دست زن به يک تکه پوست و گوشت آويخته بود. و او رفت. حتي نگاه نکرد.»
ميگفت: «خوب، همين خودش دليل حرف ماست، زد که تو پيراهن آستين بلند بپوشي و آن دوست روبهروييات خانهنشين بشود. بعد که خيابان را قرق کردند، سر کوچهها راهبند گذاشتند، جيب و بغل هر رهگذري را گشتند، همينها با قمههاشان يا حتي ژ3 و تيربار ميروند روبهروي کارگراني که بخواهند...»
جيب و بغل و حتي لاي کتابهاي رعنا را هر روز صبح دم در مدرسه ميگردند. حامد که اداره ميرفت ميگفت، ميگردند. اکبر کار گرفته بود. نميدانم کجا. دستهاش اول تاول زد و پوست انداخت، بعد کم کم سفت شد، پينه پيدا کرد و بعد ديگر وقتي دست ميداد، انگار يک تکه آهن ميگذاشت توي دست من. ميگفت: «مخلصيم، خانم. ميبخشيد کهاينهمه مزاحم ميشويم.» ميگفت: «بايد رفت توي مردم، با مردم بود تا فهميد که دردشان چيست.»
آنوقت فکر ميکرد درد فقط اين است که بچههاي آدم مريض بشوند و پول دوا نداشته باشند، پول دکتر نداشته باشند. ما هم نداريم. کرايهء خانه شش ماه است عقب افتاده. حقوق حامد را قطع کردند، يک سال ميشود. رعنا چيزيش نيست. ميرود مدرسه. باربد هم باکيش نيست، فقط حرف نميزند، آرام شده است. مينشيند توي اتاقش. دفترهاي نقاشي و مداد رنگيهايش را ميآورم، مينشينم برايش ميکشم. ماشين ميکشم، نگاه ميکند. گربه ميکشم، نگاه ميکند. درخت ميکشم، سنگ، پرنده. هر چه بتوانم يک طوري ميکشم، همانطور که خودش ميکشيد، تا وقتي بابا حامدش بود و ميکشيد. نگاه ميکند، نگاهم ميکند. رعنا هم که از مدرسه برميگردد ميآيد کنارش مينشيند و برايش نقاشي ميکشد. ميبرد دست و صورتش را ميشويد. پاک است، اما باز ميشويد. موهاش را شانه ميزند. دستش را ميگيرد، ميبردش بيرون، ميبردش دم در. مينشينند جلو در، رعنا روي اين سکو، باربد روي آن يکي. فوتبال بازي بچهها را تماشا ميکنند. باربد حتي دست تکان نميدهد، حتي چشمش دنبال توپ نميدود. فقط جلوش را نگاه ميکند، جايي را که نميدانم کجاست، يک چيزي را ميبيند که نميدانم چيست. رعنا ميآيد بالا، از پلهها، نفسزنان، سرش را ميگذارد روي دامن من، صورتش را توي دامنم فرو ميکند و ميگويد: «مامان! مامان!»
حامد نميفهميد. ميگفتم: «تو بچه داري. اينها نخود سياه است. کارگر ما همين اکبر است يا آن دهاتيهاي از ده آمده. کارگر صنعتياش هم توي دستگاه شرکت نفت است، يا ذوب آهن. آبادانش را که عراقيها داغان کردند. کارگرهاش حالا شدهاند دستفروش، يا نصفه حقوقبگير، يا بازنشسته. ميماند چند تا و نصفي کارخانه کهاگر مواد خامش را وارد نکنند ميخوابد. آنوقت شما ميخواهيد اينها را متشکل کنيد؟»
کتابش را ميبست، عينکش را بر ميداشت و نگاهم ميکرد، با آن چشمهاي
چپ شدهاش و رگهاي سرخ توي سفيدي چشمهاش. ميگفت: «خوب؟»
ميگفتم: «اکبر نميداند، نميفهمد، نرفته است تا با کارش زندگي کند. زن و بچه هم ندارد. ميداند حداکثر يک سال است، دو سال است. ماموريت دارد، هدف دارد، آنها نه.»
اکبر ميگفت: «از يک جايي بايد شروع کرد. فکر ميکرديم کافي است اسلحه به دست بگيريم و شليک کنيم، يکي دو تا بانک بزنيم، دو تا مامور شکنجه ترور کنيم، دو تا امريکايي، تا مردم دست در بياورند.»
صادق يا نميدانم کي ميگفت: «خواهش ميکنم گذشتهها را پيش نکشيم. من موافق نيستم. اين چيزها خيلي جاي بحث دارد.»
حامد ميگفت: «چرا نکشيم؟»
خوب، چرا نکشيم؟ من به حامد ميگفتم: «برويم به خيلي گذشتههاي دور، نه فقط از همين مشروطه به اين طرف.»
ميگفتم: «تو که آمدي خواستگاري يادت هست؟ وقتي فهميدند چه کارهاي، عقايدت چيست، چه قشقرقي به پا کردند! ميگفتند، دست تر نميشود بهت گذاشت. پدرم ميگفت، پس آقا معلم جنابعالي هستند؟ پس اين حرفها را از ايشان ياد گرفتهاي، براي همين تارکالصلوة شدهاي؟»
حالا هم ميگويد: «خودت خواستي، پس بکش!» حتي نميآيد نوهاش را ببيند. ميگويد: «اگر ميدانستم، خودم لوش ميدادم. شماها ضدانقلابيد.»
تازه ياد گرفته است. ضدانقلاب! من و حامد و رعناي نه ساله. پدر ميگويد: «اين که ديگر بچه نيست، به حد تکليف رسيده.»
ميگويم: «چه تکليفي؟ شوهرداري، بچهداري، پختوپز، يعني که مثلا يک نرهغول پنجاه شصت ساله بخوابد بغلش؟»
ميگويد: «چرا پنجاه شصت ساله؟ پانزده ساله.»
ميگويم: «خوب، پانزده ساله. گيرم دو سال ديگر بچه دار بشوند، آنوقت کي درس بخوانند؟»
ميگويد: «تو که درس خواندهاي چه گلي به سر من ميزني؟»
ميگويم: «خوب، ما و اين رعنا ضدانقلابيم. باشد، ما هستيم. اين باربد چي؟ بگو، هان، اين باربد چرا، چرا نبايد بچهام حرف بزند، چرا بايد همهاش بنشيند و نگاه کند؟»
باربد نگاه ميکند. حتي نميآيد دست بکشد روي سرم، يا مثلا کنارم بنشيند و پتهء دامنم را بکشد. ميگويد: «گناهش گردن شماهاست. گردن توست. چرا بچه را برديش آنجا؟»
گفتم: «آخر فقط او را اجازه دادند. ميفهمي؟ فقط به بچهء پنج سالهء من اجازه دادند پدرش را ببيند. حالا شما بگوييد چرا حرف نميزند؟»
من هم نميدانم. دکترها هم نميدانند. دکتر صادقي، روانشناس، آشناي حامد، يک شب آمد، گفت: «شبها از خواب ميپرد؟»
گفتم: «نه.»
گفت: «صداهايي در ميآورد، مثلا دندانکروچه برود، دست و پا بزند، يا يکدفعه بلند شود؟»
گفتم: «نه، ميخوابد.»
گفت: «قبلا که اينطورها نبود؟»
گفتم: «نه، نصف شب از اتاقشان ميآمد سر وقت ما. ميآمد وسط ما دو تا دراز ميکشيد، لول ميخورد. با آرنج ميزد به پهلوي من. وقتي غلت ميخوردم و مثلا به شکم ميخوابيدم قلقلکم ميداد. ميگفتم، بخواب، باربد. حالا که آمدي، اقلا بگير بخواب. حامد دست ميگذاشت روي چشمش، ميگفت: چرا ديگر آن چراغ را روشن ميکند؟ باربد دستش را پس ميزد و توي صورتش پقي ميخنديد، همانطور که حامد ميخنديد. ميگفت، بابا سبيل ندارد، بابا عينک ندارد.»
دکتر رفت توي اتاق بچهها. يک قطار برايش آورده بود. خودش سوار کرد و راهش انداخت، اما انگار نه انگار. باربد همانطور نشسته بود. نگاه ميکرد. به قطار حتي نگاه نکرد. دکتر گفت: «بلدي نقاشي بکشي؟»
نشست پهلوش، مدادهاي رنگيش را برداشت شروع کرد به کشيدن. ماشين کشيد. نشانش داد، گفت: «بيا، تو هم بکش!»
باربد فقط نگاه کرد. دستهاش را روي دو کاسهء زانوهاش گذاشته بود و نشسته بود. دکتر يک کبوتر کشيد. گفت: «پس اين را بکش!»
هي کشيد. باربد ديگر نگاه هم نميکرد. از من پرسيد: «چيزي هم ميکشيده؟»
گفتم: «بله.» آوردم نشانش دادم. گفت: «بااستعداد است. حالا چي؟»
آوردم. چند دفتر ميشد، همهاش خط خطي. نگاه کرد، ورق زد. باز نگاه کرد، ميچرخاند، سر و ته نگاه ميکرد. عينکش را برداشت، چشمهاش را مالاند و باز نگاه کرد. باربد داشت جلوش را نگاه ميکرد، اما گوش ميداد. ميفهميدم که دارد گوش ميدهد. دکتر گفت: «نميفهمم، اين يک چيزي هست، بايد يک چيزي توي همين خطها باشد. اگر اجازه بدهيد ميبرمشان.»
چي؟ من که نفهميدم. فقط خط خطي کرده بود، رنگبهرنگ، مثل يک جور ابر سياه و سرخ، مثل يک جور خاک سياه، يا مثل موج موج دريا، اما خاکستري. نميدانم ديگر چي. آنوقت پدر ميگويد: «شماها گناهکاريد. بايد تقاصش را پس بدهيد. هي جلو بچه حرف زديد، جلو بچه حتما بحث کرديد، مثل همين رعنا، فطرت هر آدم، حديث داريم، پاک است، الهي است، اما شماها ميآييد خرابش ميکنيد.»
ميگويم: «حالا يعني باربد برگشته به فطرتش، هان؟»
حامد ميگفت: «چه فطرتي، چه ذاتي؟ انسان را شرايط محيط ميسازد، فرهنگش ميسازد. يکي توي افريقا در شرايط عشيرهاي زاييده ميشود، يکي اينجا.»
پدر ميگفت: «اما همهشان، همه به يک چيزي معتقدند.»
ميگويم: «پدر، خوب، اما اين معتقدان تو بايد بقيه را، آنهايي را که به چيز ديگري معتقدند يا نيستند بخورند، هان، زنده زنده بخورند؟»
ميگويند، يکي هست که گوش آدمها را ميخورد، براي تبرک و تيمن ميخورد. توي صف ملاقاتيها گفتند دخترکي از ملاقات پدر و مادرش برگشته، پرسيدهاند که: «خوب، چه خبر؟» گفته: «بابا ريش داشت. مامان دست نداشت.»
پدر ميگويد: «دروغ است. شايعه است.»
ميگويم: «چرا؟ پس چرا در همهء زندانها را باز نميکنند تا خبرنگارها بروند ببينند؟ حداقل جسد مجيد را تحويل بدهند به يک موسسهء بينالمللي، به يک تيم پزشکي تا ببينند چه بر سر او آوردهاند.»
ميگفت: «آنها دشمناند. ميفهمي؟ دشمن!»
ميگويم: «تازه مگر نبايد ما را به چهار ميخ کشيد، مگر نبايد حد زد، مگر نبايد دست و يک پايمان را بريد؟» ميگويد: «خوب، اگر حکم اين باشد، بايد بريد. مگر با عضو فاسد چه کار ميکنند؟ طبيب ميگويد، بايد بريد، ميبرند.»
بله، بريدهاند: دست مامان دخترک را تا حتما بگويد. گفته: «بابا ريش داشت. مامان دست نداشت.» کاش باربد هم ميگفت. آنوقت آنها مينشستند آنجا، توي سالن، سيگار ميکشيدند و حرف ميزدند. مجيد ميگفت: «آقايان، آقايان، داريد شلوغ ميکنيد، توي حرف هم ميدويد. ناسلامتي من رئيس جلسهام. وقت بگيريد. خواهش ميکنم. حالا نوبت خانم است، بعد هم صادق، بعد هم خود من.»
موهاي جلو سرش ريخته بود. ريخته بودند توي خانهشان. خودش نبود. آمد اينجا يک هفته ماند، صبح تا شب مينشست يک گوشه. کاغذهاي زرد نازک را دسته ميکرد، کاربن ميگذاشت و رونويس ميکرد، يک دسته، يک کوه اعلاميه. سيگارش دود ميکرد. چايش سرد ميشد. ميگفتم: «مجيدخان، چايتان سرد شد.»
ميگفت: «سرد ميخورم.»
عصر ميزد بيرون و شب ديروقت برميگشت. توي خيابان گرفتندش. حامد که ميآمد عصباني ميشد. ميگفت: «نبايد ميرفت بيرون، اصلا نبايد برود.»
مجيد شب ميآمد، ديروقت، با کلي خبر. يک شب ماخ اولاي نيما را آورده بود، جلد چرمي، رزکوب. ميگفت: «کنار کوچه پيداش کردم. يک گوني بزرگ پر از کتاب گذاشته بودند کنار کوچه و رفته بودند، انگار که پلاستيک آشغال را بگذارند. يک پسربچه داشت باهاشان ور ميرفت. من که رسيدم، اين کتاب را انداخت و در رفت.»
بعد هم نشستند و با هم خواندند. «زن هرجايي» را بلند ميخواندند!
همه شب زن هرجايي
به سراغم ميآمد
براي من هم خواندند.
در يکي از شبها
يک شب وحشتزا
که در آن هر تلخي
بود پابرجا،
و آن زن هرجايي
کرده بود از من ديدار،
گيسوان درازش _ همچو خزه که بر آب _
دور زد به سرم
فکنيد مرا
به زبوني و در تک و تاب
ميگفت: «ما اينها را به چشم ميديديم و باور نميکرديم. ميداني، يک روز توي زندان دو تا سنگک دوآتشه برايشان آورده بودند. آقايان توي سلول پهلويي بودند. خرجشان را جدا کرده بودند. من تازهوارد بودم. گفتم: خوب، پيرتر از ما هستند. احترامشان واجب است. سنگکها را بردم دم سلولشان و به يکيشان دادم. چپ چپ نگاهم کرد. نانها را به دو انگشت گرفت، مثل اينکه دم دو تولهسگ مرده را بگيرند. برد گوشهء حياط انداخت توي سطل خاکروبه. بعد هم دستش را توي حوض آب کشيد، سه بار. سنگکهاي خشخاشي دوآتشه انگار هنوز گرماي تنور را داشتند. يکي از مريدهاشان آورده بود. من نميدانستم. همهمان نميفهميديم. ما نجس بوديم. ساواکيها نجس نبودند. شاه هم نبود. رختهاشان را روي بند پهن نميکردند. هميشهء خدا عبا و رداشان را روي تنها درخت بند ميانداختند. بهار حتي شکوفههاش را نديديم. يکيشان شورتش را روي سر خشک ميکرد، از صبح تا ظهر توي حياط راه ميرفت، شورت به سر. هر روز صبح تا ظهر کارش همين بود. راه ميرفت، راه ميرفت، شورت به سر.»
مجيد ميخنديد و ميزد به پيشانيش، به جلو سرش که طاس بود. ميگفت: «چقدر خر بوديم! ميديديم و نميفهميديم.»
ميگفت: «باور کنيد دو تاشان توي حياط پلاستيک به کفشهاشان ميپيچيدند و راه ميرفتند! خش، خش!»
ميخنديد، بله: «خش، خش! صبح و عصر، خش، خش! با همديگر بحثي نداشتند. براي اينکه همه چيز روشن بود. روشن است، از پيش. فقط بايد کتابش باشد تا باز کني و روايتش را ببيني. خش، خش! مجادلهشان هم اغلب سر شکم بود و نقل شبهاشان شوخيهاي رکيک جنسي. لواط و جماع، همين. باور کنيد.»
توي گوش حامد چيزهايي گفت و بعد با هم خنديدند. من رفتم توي آشپزخانه. صداي خندهشان ميآمد. حامد به بهانهاي آمد و برايم گفت. واقعا که! خنده نداشت. گفتم: «شما هم مثل آنهاييد، دو روي يک سکهايد، وگرنه...»
اخم ميکرد. ميگفت: «دوباره شروع نکن! ما خودمان کرديم، خودمان هم بايد پايش بايستيم.»
بعد هم خم شد و از توي کشو دو پلاستيک آشغال برداشت، به پايش کرد و دور ساقهايش پيچيد و دو نخ پلاستيک دورشان گره زد. گفتم: «حامد نکن، مجيد مهمان ماست. ناراحت ميشود.»
انگشت بر لب گذاشت و از آشپزخانه زد بيرون. خش، خش! خش، خش! مجيد ميخنديد. شکمش را گرفته بود و ميخنديد. حامد نميخنديد، هيچ. خيلي جدي روي کاشيها خش ميزد، خواستم بگويم: «بس است ديگر.» اما نتوانستم، از بس خندهدار راه ميرفت، گشاد گشاد، انگار که قر باشد، يا نخواهد خشتک خيسش به رانهاش بمالد. مجيد هم بلند شد. يک تکه روزنامه پاره کرد و گذاشت روي سرش و کنارش راه افتاد. با هم ميرفتند و ميآمدند. مجيد با يک دست آن تکه کاغذ را انگار که شورت خيسش باشد گرفته بود و يک دستش به شلوارش بود که نيفتد. من هم ميخنديدم. سيني چاي را گذاشتم زمين و نشستم. گفتم: «ترا به خدا بس کنيد!»
حامد انگشب بر لب ميگذاشت و دو تايي ميرفتند: خش، خش! مجيد را کشتند. اعدامش کردند. ميشناختندش. هميشه رئيس جلسه بود. ميگفت: «حالا خانم، لطفا کوتاه و خلاصه.»
رقيه ميگفت: «ببينيد، آقايان، من فقط يک خبر برايتان نقل ميکنم. موثق هم هست. توي شمال شهر، بله محلهء طاغوتنشينها، همانجا که حالا همه ء سردمداران فعلي هم نشستهاند، دخترکي، شلوارک به پا، داشته خانهشان يا کوچهشان را با دوچرخه دور ميزده. مامورين مبارزه با منکرات ميگيرند و ميبرندش. پدر و مادرش خبر ميشوند. همهجا ميروند، تا بالاخره فردا صبح پيداش ميکنند. پرسوجو ميکنند، ميفهمند به جرم نداشتن حجاب، يا کشف عورت قرار است حدش بزنند، صد ضربه. پدر و مادر گريه ميکنند، التماس ميکنند که آخر نه سالش است. گفتهاند، خوب به حد تکليف رسيده. ميگويند: «قول ميدهيم...»
اکبر گفت: «خانم، ببخشيد، کوتاهش کنيد. ما که وقت نداريم به قصه گوش بدهيم.»
مجيد گفت: «اگر لازم بود، من تذکر ميدادم.»
رقيه گفت: «ميبخشيد، کوتاهش ميکنم. خوب، بالاخره پنجاه ضربه تخفيف ميدهند و پدر و مادر هم کتبا تعهد ميکنند که ديگر با حجاب بيايد بيرون. دختر را که ميآورند، وقتي ميفهمد که بايد حد بخورد، گريه ميکند، ميگويد، من نميتوانم. حاکم شرع بالاخره ميگويد: "سي ضربه بايد بخورد. به حد تکليف رسيده. کمتر هم نميشود." دختر ميخوابد روي نيمکت و سرش را ميگذارد روي دامن مادرش. مادر ميگويد: ...»
اکبر گفت: «من اعتراض دارم.»
رقيه گفت: «بله، خلاصهاش ميکنم. فقط شش ضربه بهش ميزنند. ششمي ميخورد به نخاع شوکياش و ميميرد. تمام شد. متشکرم.»
اکبر باز داد زد: «من اعتراض دارم.»
مجيد گفت: «داد نزنيد، خواهش ميکنم، اينجا که...»
خودش هم داد زده بود. بعد هم يواش حرف زدند. اکبر ميگفت: «اول ببينيم چند درصد مردم ما حجاب برايشان مساله است. ببينيد، دهقانها که معلوم است. زنهاي کارگر يا خانهدارهاشان يک چيزي سرشان ميکنند، يا اصلا چادر سر ميکنند. ميماند طبقهء متوسط...»
داشت ميگفت که فقط يک لايهاز طبقهء متوسط و بيشتر طبقات بالا و نميدانم... گوش ندادم. به حامد گفتم: «اين مزخرفات چيست؟ اينها ديگر کياند؟»
گفت: «چي شده مگر؟»
گفتم: «اگر شما فقط براي حقوق يکي هم شده نخواهيد بايستيد، براي ابتداييترين حق آدمها، مثلا بگير آزادي عقيدهء من و تو، پس ديگر چطور ميتوانيد به خاطر فلان و بهمان بايستيد؟»
گفت: «تند ميروي، عزيزم. ما تازه شروع کردهايم، تازه داريم وارد تاريخ جهان ميشويم، بگذار اينها اول درسهاشان را دوره کنند، بعد بالاخره ميفهمند.»
خودش هم نميفهميد. من ميگويم ما تازه داريم خورده ميشويم، تکه تکه ميشويم. کميتهچيها که ريختند توي خانه و کتابها را بردند همين را گفتم. وقتي داشتند تشکها را ميشکافتند، رويهء پشتيها را ميشکافتند، گفتم. حتي شکم عروسکهاي کهنهء رعنا را دريدند. گفتم: «ميبخشيد، اين کارهاتان اسلامي هست يا نه، نميدانم. اما اين اتاق من، خانهء من شبيه وقتي است که مغولها حمله کردند. عربها حمله کردند، همين.»
گفتند: «شما را هم بايد ببريم. اما به خاطر اينها نميبريم.»
گفتم: «خوب، اينها را بکشيد، يا به اسيري ببريد. بي پدر، بي هيچ درآمدي، من چطور ميتوانم بزرگشان کنم؟»
به پدر هم گفتم: «اينها ميخواهند اينجا را مثل عربستان سعودي بکنند.»
گفت: «مگر بد است؟ يک چيزيت گم ميشود، مثلا ميافتد روي زمين، يک ماه ديگر همانجاست. ميروي شرطه خانه و تحويل ميگيري.»
گفتم: «ديدهام، ميدانم، توي يک کاديلاک چند تا زن با چادر و روبنده ميچپانند و شيخ مينشيند جلو، انگار که زن مرغ است و براي تخمگذاري همين يک خروس کافي است.»
حامد ميگفت: «نميتوانند، اينجا حافظ داشته، مولوي، فردوسي، مگر ميشود؟»
ميگفت: «ببين، توي هند با آنهمه هندو، برهمايي و بودايي، يک بابايي به حکومت رسيد که صبح به صبح يک ليوان شير ميخورد و يک ليوان هم شاش خودش. پنهان هم نميکرد، مصاحبه هم کرد. ميگفت، شاش همان دوري را طي ميکند که آدم طي ميکند، پس صافي ميشود، صفا ميآورد، طول عمر. اما نشد، نگرفت. چرا؟ براي اينکه يکريزه سنت دمکراسي آنجاها ريشه کردهاست. شاش گرسنهها هم هيچ غذائيت ندارد، بخصوص اگر هفتاد سال خورده باشندش، آنهم بي شير.»
ميگفتم: «خوب، پس اينها، اين دوستان تو که همهاش لايه لايه ميکنند، چرا نميفهمند؟»
خودش هم نميفهميد. ميگفتم: «اين کتابها را جمع کن ببريم يک جا. من ميگذارم توي يک ساک، روزي ده بيستتاش را ميبرم ميريزم يک جايي. ببين مردم چه کار کردهاند. برو ببين، کنار کانالهاي آب با خرابهها چه خبر است. کتاب روي کتاب ريختهاند و رفتهاند. روزنامه که نگو، آب که ميآيد فقط اعلاميه ميآورد. آنوقت تو اينها را چيدهاي کنار هم، روي هم؟»
ميگفت: «منام و اين کتابها. اگر اينها نباشند من هم نيستم. نميخواهم باشم.»
فقط سر کتاب که ميشد حساس ميشد، ققط کتاب. آخرش هم بردند، همه را بردند. قفسههاي خالي با رنگ تاسيده و مات ديوار پشتشان. باربد ديگر دست نميگذاشت. حامد يادش داده بود که بنشيند و نقاشي کند. وقتي بحث ميکردند، همانجا کنارش مينشست: «بابا، ببين! بابا، ببين!»
حامد ميگفت: «باشد، بعد ميبينم، ميبيني که کار دارم.»
کار داشتند، همهاش کار. پس ما چي؟ پدر ميگفت: «پس پاسدارها چي؟ آنها هم زن دارند، بچه دارند.»
ميگفتم: «مثل تقي؟»
شاگردش بود. هميشهء خدا يک جوش چرککرده يک جاييش بود، روي چانه، يا نوک بيني. چشمهاش را زير ميانداخت و سلام ميکرد. سربهراه بود، امين هم بود، نمازخوان. ميگفتم: «حامد، چرا نميفهمي؟ شماها که داريد لايه لايه ميکنيد، جايي هم براي اين تقي پيدا کنيد. اينها توي کدام طبقهاند؟ از توي کدام قوطي شما درآمدهاند؟ يک دفعه ژ3 به دست گرفت و رخت پاسداري پوشيد و حالا هم حتما به شکار شماها ميرود. من ميدانم، من توي چشمهاش نگاه کردهام، همانوقت که دختر بودم. همين که موهاي سرم پيدا ميشد، سرش را زير ميانداخت و ميرفت. اما توي چشمهاش بود که همانوقت اگر ميتوانست، يک بافهء موي سرم را غلفتي از پوست سرم ميکند.»
نه، نميدانستم چيست. فقط فکر ميکردم غرايز سرکوفته است. حالا هم نميدانم، مثل همين خوابهام، ديشب و هر شب. به کي ميتوانم بگويم؟ مثلا دست و پاي يک آدم را بريده باشند، يک محارب را، يک پاي چپ و يک دست راستش را بريده بودند. خواب ميبينم که دارد روي يک پايش ميرقصد. از کتف راستش و بالاي ران چپش خون فواره ميزد، اما ميرقصيد، ميرقصيد و ميآمد به طرف من. ديشب من توي يک بيابان بودم. خوابيده بودم، به پشت و روي خاک. ميآمد، ميرقصيد، روي يک پا، کمرش را قر ميداد، و دستش توي هوا چرخ ميخورد. ميآمد و بزرگ ميشد، بزرگتر ميشد. دستش انگار توي آسمان بود، توي ابرهايي که نبود و پايش مثل کندهاي که بر زمين بکوبند توي خاک فرو ميرفت و بيرون ميآمد و روي سنگها کشيده ميشد، خش ميزد: خش، خش! و سايهاش افتاده بود روي من، روي من و باربد و رعنا، روي من و باربد و رعنا و حامد و مجيد و حتي اکبر، حتي پدر، حتي تقي وصداي خشخش پاي پيچيده در پلاستيکش مثل هزار طبل پاره... نميدانم. ميآمد، ميآمد. به دکتر هم نگفتم. گفتم دوبارهاز ناخودآگاه ميگويد، دست آخر فکر ميکند حتما دارد يک چيزيم ميشود. باربد را برده بودم پيشش. گفتم: «دکتر پس چي شد؟ من اين بچه را چه کارش کنم؟»
گفت: «ميبخشيد، خيلي کار داشتم. اين روزها آنقدر آدم عصبي، حتي ديوانه ميآورند که سرم را نميتوانم بخارانم.»
گفتم: «اين بايد يک چيزيش شده باشد. تازه، من ميخواهم حرف بزند، دلم ميخواهد بگويد آنجا چي ديده؟»
برايش گفتم، گفتم که به من اجازهء ملاقات ندادند، از صبح سياه سحر رفتم. توي صف ايستادم، دو بچه به دنبال. بردم بلکه رحمشان بيايد. نزديکيهاي ظهر که دم در رسيدم، گفتند: «اجازهء ملاقات ندارد. تلفن ميکنيم.»
نکردند. باز رفتم، به دادستاني، بهاوين، به مجلس. گفتند: «ديگر آن بازيهاي زمان شاه تمام شد که بتوانيد اطلاعات رد و بدل کنيد. ما خودمان کارکشتهايم، زندانديدهايم، اين کارها را کهنه کردهايم.»
رعنا روسري داشت. فرم مدرسهاش را پوشيده بود. نگذاشتندش. گفتم: «اقلا اين يکي را بگذاريد، بيتابي ميکند، باباش را ميخواهد.»
کاش لال شده بودم و نميگفتم. بچهام رفت، با آن دو پاي کوچکش رفت. دستش توي دست يک پاسدار بود. رفت تو. يک ساعت، دو ساعت. بعد آمد. همانطور دست توي دست همان پاسدار. يک شيريني هم دستش بود. نميخورد. پاسدار ميخنديد. باربد نه. نميخنديد. فقط نگاهم ميکرد. گفتم: «بابات چطور بود، مادر؟»
حرف نزد. گفتم: «ديديش؟»
حرف نزد. گفتم: «چه بلايي سرش آورده بودند، هان؟»
يخهء بچه را گرفتم و تکان تکانش دادم. جيغ سرش کشيدم. حتي گريه نکرد. گفتم: «دکتر، اين چي ديده، چي شده شوهرم؟ ميدانم هستش. زندهاست. من به پزشک قانوني رفتم پرسيدم. بهشت زهرا رفتم، گفتند چنين کسي را به اين اسم نياوردهاند.»
رفت نقاشيها را آورد. ريخت روي ميزش. گفت: «ببينيد، اين پسر نقاش است. معلوم است. دستش قوي است. ميتوانسته چيزهايي را که ميبيند يک طوري بکشد. اما من نميدانم که حالا اينها چيست.»
بعد پرسيد: «ببينم، شما قصهء ديو و جن و پري برايش نقل نميکرديد؟»
گفتم: «نه.»
گفت: «مادربزرگ يا پدربزرگش چي؟ آنها که از اين چيزها بلدند، مثلا قصهء ديوي که از شيشه يا غاري تنوره ميکشد، يا نميدانم قصهء عفريت، ريحانهء جادو، اژدهاي هفتسر، مار غاشيه.»
گفتم: «نميدانم. اما از اين کتابها که پدرش برايش ميخواند، دارد. آدمهاي فضايي مثلا.»
ميگفت: «ناخودآگاه آدم خيلي قوي است. خودآگاه ما، تعقل ما فقط يک پوسته است که رويش را گرفته، مهارش کرده. آن زيرها خيلي خبرهاست، پر است از همين چيزها، يا حداقل به شکل اين چيزها ظاهر ميشود، همان ديو شاخدار که از شيشه تنوره ميکشد.»
گفتم: «دکتر، من به ناخودآگاه چه کار دارم؟ من که نميخواهم اين بچه روانکاوي بشود. ميخواهم حرف بزند، ميخواهم بدانم آنجا چي ديده؟»
نقاشيها را نشانم داد. ميان آنهمه خط کج و کوج، رنگ به رنگ، يک چيزي هم شکل اژدها بود، يا نميدانم يک جايي دو تا چشم بود، دو تا چشم درشت با مردمکهاي سرخ و رگهاي سياه توي سفيدي چشم. دکتر ميگفت که هست. يک هزارپا هم يک جاي ديگر بود، يک خط شکسته را ميگفت هزارپاست، آخرهاش ديگر کاغذ پاره شده بود. ميگفت: «ميبينيد؟ باز هم هست.»
گفتم: «آخر آن تو که جانور نديده، به باغ وحش که نرفته بود. آن تو زنداني هست و زندانبان. شکنجه هم ميکنند، حد هم ميزنند. جلو جمع زندانيها به دار هم ميکشند. بگيريم باربد هم مثل آن دخترک ديده که باباش دست ندارد. اينها چه ربطي به ديو شاخدار دارد، يا اژدهاي هفتسر؟»
ميگفت: «من نميدانم. همينهاست. من فقط همين چيزها را ميفهمم. اين پسر حرف نميزند، اگر حرف ميزد ميشد فهميد. حتي اشاره هم نميکند.»
باربد حرف نميزند، هيچ. لام تا کام. وقتي اطو ميکنم لباسها را يکي يکي به من ميدهد. وقتي هم خياطي ميکنم، ميآيد مينشيند کنار دستم. ميگويم: «باربد، ميشنوي؟ ببين، با سرت اشاره کن. بابا ريش داشت؟»
نگاهم ميکند. ميگويم و اشاره ميکنم به دستم: «بابا دست نداشت؟ چشم بابا کور شده بود؟»
و دست ميگذارم روي يک چشمم. يا ميگذارم روي گوشم، يا گوشم را ميپيچانم و دندانکروچه ميروم که يعني گوشش را خورده باشند. فقط نگاه ميکند. حتي سر تکان نميدهد. ميفهمد. ميدانم که ميفهمد. از چشمهاش ميفهمم. من مادرم، از لرزش انگشتهاش ميفهمم. اما نميگويد. حامد ميگفت: «شبديز، اسب خسرو، که ميميرد هيچکس جرات نميکند برود خدمت خسرو و بگويد. خسرو گفته بود هر کس خبر مرگ شبديز را بياورد ميکشمش. باربد ميرود و مينشيند و مينوازد، آنقدر غمگين، آنقدر پرسوز که خسرو ميگويد: "شبديز مرد؟" خودش ميگويد شبديز مرد.»
پدرم ميگفت: «باربد؟ يک مطرب! اسم يک مطرب را ميگذاريد روي نوهء من؟ تف!»
من هم دلم نميخواست. همهاش به دو زانوي ادب نشستن باربد جلو خسرو يادم ميآمد. بدم ميآمد. اما نميگويد، حرف نميزند، لام تا کام. اگر ميگفت، حتي دو کلمه، چند جمله ميگفت، ميفهميدم که چه خبر است، يا آنجا چه ديده است، يا دست بالا اينجا چه ميگذرد، بر ما چه ميگذرد.
ارديبهشت 1361