آخرین تیر تفنگ من/ آلفونس دولا مارتین/ صادق هدایت
روزي ترجمة انگليسي يک جلد کتاب سانسکريت، زبان مقدس هنديها، را با خودم به شکار برده بودم. ناگاه آهوي با طراوت خوش خط و خالي در سوسنبرهاي ژاله زدة صبح شروع به جست و خيز نمود. من طبيعتاً از کشتار متنفر بودم، ولي بي اختيار تفنگ خالي شد، آهو افتاد و کتف او از يک گلوله شکسته بود.
با رنگ پريده نزديک او رفتم. حيوان بيچارة دلربا هنوز نمرده و مرا مي نگريست، سر خود را روي سبزه گذاشته و در چشمهايش اشک حلقه زده بود.
من هرگز فراموش نخواهم کرد اين نگاه عميقي را که حسرت و درد در آن هويدا بود و در انسان مانند حرف موثر نفوذ داشت: زيرا چشم نيز زباني دارد، خصوصاً چشمي که براي آخرين دفعه ميخواهد بسته شود.
اين نگاه با سرزنش جانگدازي، بي رحمي بدون سبب مرا آشکارا به خودم ميگفت:
تو کي هستي؟ تو را نميشناسم. من به تو آزاري نکردهام . شايد اگر تو را ميديدم تو را دوست ميداشتم. براي چه به من زخم مهلک زدي؟ چرا از هواي آزاد، نور خورشيد، دورة جواني، مرا محروم کردي؟ آيا چه به سر مادر من، جفت من، برادر و فرزندان من خواهد آمد که در بيشه انتظار مرا ميکشند و به جز يک مشت پشم بدن مرا، که گلوله پراکنده نموده، و قطرات خوني که روي علفزار ريخته، اثر ديگري از من نخواهند ديد؟ آيا در آسمان انتقام گيرندهاي براي من و داوري براي تو وجود ندارد؟ لکن من تو را ميبخشم. در چشمهاي من خشم و کينه وجود ندارد؛ طبيعت من به قدري سليم و بيآزار است که جاني خودم را عفو ميکنم . به غير از تعجب، درد و گريه، چيز ديگري در چشم من نميبيني.
اين است تمام آنچه که نگاه آهوي زخمي به من ميگفت. من ميفهميدم و عذرخواهي ميکردم.
از شکايت چشمهاي افسرده و لرزش طولاني بدن او به نظر ميآمد التماس ميکرد: که زود «خلاصم کن». خواستم به هر قسمي که شده او را معالجه نمايم. لکن دوباره تفنگ را برداشته، اما اين دفعه از روي رحم صورت خودم را برگردانيده و جان کندن او را با يک تير ديگر تمام کردم.
تفنگ را با انزجار دور انداختم. اين مرتبه اقرار مينمايم گريه ميکردم. سگ من هم غمناک بود، خون را بو نکرد و نزديک جسد نرفت. دلتنگ کنار من خوابيد و مدتي هرسه ما در سکوت محض مانديم.
از اين روز به بعد من هيچ براي شکار گردش نکردم. براي هميشه اين لذت وحشيانة کشتار، اين استبداد و خونريزي شکارچيان را، که بدون لزوم، بدون حق و بيرحمانه جان موجودي را ميگيرند که نميتوانند دوباره به او رد کنند، ترک کردم. سوگند ياد نمودم که هيچوقت از براي هوي وهوس، يک ساعت آزاد اين ساکنين بيشهها، يا اين پرندگان آسمان را، که مثل ما از عمر کوتاه خودشان خرسند هستند، خراب و ضايع نکنم.
ترجمه سال ۱۳۰۳